تبليغاتX
استعمار در آسیا. مارکس و انگلس
 

مارکس؟

 نه شرقی، نه غربی : ضد سرمایه داری و سوسیالیست

پاسخ ونسان پرزومه

سه شنبه 6 نوامبر 2007

« انگلیس در هند مأموریت مضاعفی را به عهده دارد : یکی مخرب، دیگری سازنده – از بین بردن جامعۀ قدیمی آسیایی و فراهم آوردن بنیادهای مادی جامعۀ غربی در آسیا» (کارل مارکس 1853).

1

 استناد به چنین جمله ای به عنوان شاخص انکار ناپذیر شرق شناسی نزد مارکس و پیشداوری های غربی او، موضوعی ست که برخی را بر آن داشته است که او را سزاوار ملامت بدانند.

استدلالی که مارکس در اینجا پیرامون مسائل هند مطرح می سازد با آنچه در مورد اروپا می گوید اختلاف نظری نداری : مارکس نه دشمن که طرفدار گسترش سرمایه داری، شهرها، صنایع، امور مالی، راه آهن، و به همچنین مؤسسات کاملا دموکراتیک، رأی عمومی و دولت قانون، و مدارس دولتی، دانشگاه ها، درمانگاه های رایگان و...است. و هرگز مشکلاتی را که گسترش سرمایه به همراه داشته نفی نکرده است، بر عکس.

او در عین حال که در مدح رشد سرمایه داری و نقش انقلابی نظام سرمایه داری می نویسد، در مانیفست حزب کمونیست، برده داری مزدبگیر در کارگاه های بریتانیایی را محکوم می کند، و خصوصا در عصر خود، برای کاهش ساعات کار  ایجاد قانونی اجباری مبارزه می کرد، و مبارزه با بربریتی که حتی خانواده های کارگر را مجبور به کار می کردند و پسران و دخترانشان را به ریسندگی وامی داشتند.

تحقیر استعماری و غربی در رابطه با باتلاقی که کارگران در آن زندگی می کنند، برخی از منقدین را به طرفداری از اهالی بومی واداشته است. ارزیابی مارکس دربارۀ گسترش جهانی سرمایه داری همان خصوصیت و شامل همان تضادهای ظاهری ست. و باید پرسید که آیا چنین تضادهایی همان تضادهای خود  زندگی نیستند، همان تضاد هایی که از نفی آنها با استدلالات اخلاقی سودی نخواهد داشت، ولی بر اساس آنها می توان جهان را دگرگون ساخت. با این وجود، بینشی که موافق گسترش جهانی سرمایه داری ست ، حتی در وجه استعماری که از نتایج چنین گسترشی بوده است، نزد مارکس موجب نگرانی هایی بوده است،  بطوری که در نامۀ 8 اکتبر 1858 به انگلس می نویسد :

«...نمی توانیم چنین موضوعی را نفی کنیم، جامعۀ بورژوایی برای دومّین بار قرن شانزدهم را بخود دید. ولی امیدواریم که این قرن شانزدهم جدید ناقوس های مرگ این جامعه را به صدا در آورد، همانطور که در تولدش این ناقوس ها به صدا درآمده بودند. مأموریت واقعی جامعۀ بورژوا ایجاد بازار جهانی ست، حداقل در خطوط جستۀ آن و به همین گونه تولید مشروط به بازار جهانی. از آنجایی که جهان گرد و دایره شکل است، این طور بنظر می رسد که با استعمار کالیفرنیا و استرالیا و بازگشایی ژاپن و چین این مأموریت به پایان رسیده است. برای ما، مسئله ای که باقی می ماند چنین است : روی قارۀ ما انقلاب قریب الوقوع است و به فورایت شکل سوسیالیستی بخود خواهد گرفت، ولی آیا الزاما به این گوشۀ کوچک از جهان محدود خواهد شد، و آیا بخش گسترده تری از جهان تحت تأثیر گسترش جامعۀ بورژوایی نیست؟»

2

پیش از همه اینجا نکته ای هست که باید روشن شود. با آگاهی به  این که مارکس هرگز خلاف انگلس چیزی نگفت، نزد انگلس و همین گونه نزد مارکس ما قضاوت ارزش اخلاقی نزد ملت های ماقبل سرمایه داری را مشاهده می کنیم که مستقیما از مقدمۀ فلسفۀ تاریخ هگل بیرون می آید.

انگلس در کوران انقلاب 1848 می گفت که مردم اسلاو جنوبی «ملتی بدون تاریخ» هستند، و این نظریه را نیز بعدا حفظ کرد.

علت غایی چنین نظریه ای مربوط بود به نقش ضد انقلابی که ملیت های مختلف اسلاو در امپراتوری اتریش به عهده داشتند، مستقیما ( مثل کروآت ها به سرکردگی جلاسیک علیه مجارستانی های شورشی) یا به عنوان نیروهایی که در ارتش امپراتوری خدمت می کردند و انقلاب های آلمان  در وین، مجار در بوداپست و به همین گونه جنبش های ایتالیا را سرکوب می کردند.

انگلس به محکوم کردن رؤسای محلی این ملت ها بسنده نمی کند که مرسونر امپراتوری بودند و  بطرف روسیه تزاری نیز تمایلاتی نشان می دادند، او تمام این ملت ها را در کل محکوم می کند و آنها را در قطب مخالف « ملت های واجد تاریخ» می داند که به عقیدۀ او عبارتند از انگلستان، فرانسه، آلمان، ایتالیا، لهستان و مجارستان.

برخی از نوشته های انگلس خیلی خشونت آمیز و تحقیر کننده است. با این وجود مسئلۀ عقب ماندگی تاریخی از دیدگاه انگلس بستگی به اروپایی بودن و یا مسیحی بودن نداشت. به عبارت دیگر شاخص های او مربوط به قوم و نژاد نمی شد. به دو دلیل عمده. از طرفی انگلس و مارکس ولی از طرف دیگر به همین گونه باکونین و بسیاری از متفکرین و نویسندگان این دوران، از کلمۀ « تروریسم» استفاده می کنند، و «تروریسم» را علیه این کشور و یا آن ملت توصیه می کنند، رجوع او به تروریسم البته به مفهوم «ژنوسید» (قتل عام) نیست، بلکه « تروریسم » به مفهومی به کار برده می شد که در انقلاب فرانسه وجود داشت.

چنین موضوعی مطمئنا مشکلاتی را در بر می گرفت، و متعاقبا مارکس و انگلس از چنین وجه نظری فاصله گرفتند، و حتی در مورد انقلاب 1793 ترس و وحشت را به فرصت طلبی بورژوازی و خرده بورژوازی منتسب دانستند، و بطریق اولی تشخیص دادند که دیکتاتوری پرولتاریا احتمالا « تروریست » نخواهد بود.

از طرف دیگر، آنچه که انگلس مشخصا در ناسیونالیسم پان- اسلاو قابل سرزنش می داند، ویژگی قوم مدارانۀ آن است، علاوه بر این به همین گونه دقیقا ناسیونالیسم آلمان بدوی «رمانتیک» بین سال های 1815 و آغاز دهۀ 1830 را به باد انتقاد می گیرد.

انگلس منشأ مشترک ملت های مختلفی را مردود می داند و پان اسلاویسم و پان ژرمنسیم را در یک ردیف قرار می دهد. آلمانی های اروپای مرکزی و شرقی، بالکان از دیدگاه او « ملت های بدون تاریخ» هستند و در مقابل ضرورت پیشرفت و تشکل ملت های لهستانی و مجارستانی، باید کنار بروند.و اسلاوهای جنوبی هر چند که زبانشان آلمانی ست و خون ژرمنی در رگهایشان جاری می باشد، با این وجود چنین شاخصهایی از دیدگاه او فاقد اهمیت هستند. با مشخص ساختن چنین مسائلی، روشن است که محکوم کردن ملت ها به عنوان مردم و به عنوان مفهوم ایده آلیستی « ملت های بدون تاریخ» با جهان بینی که مارکس و انگلس ارائه داده اند در تضاد است.

از اتو بروئر(1) تا رومن روسدولسکی(2)، مسئله و موضوع « ملت های بدون تاریخ» نزد انگلس یکی از موضوعات دائمی بوده است (و به همین منوال نزد مارکس، پس از اینکه نظریات را آنها را از یک دیگر تفکیک کردیم، ولی واقعیت این است که مارکس هرگز خلاف نظریات انگلس چیزی ننوشته است). و حتی امروز، آلوارو گارسیا لینرا(3)، دبیر اوّل بولیوی، اوو مورال(4) این موضوع را بهانه کرده و می گوید که مارکسیسم تمایلات و نیازهای مردم «بومی» (؟) را در نظر نگرفته، و بنابر این ضروری ست تا انقلاب ضد استعماری و دموکراتیک را به تحقق رساند که از تمام انقلابات سوسیالیستی قابل تفکیک باشد...یعنی سرمایه داری « آندی»(5)، نظریه ای که سودی برای سرخپوستان کچوآ، آیمارا یا توپیس ندارد.

جهت تکمیل چنین موضوعی یادآوری می کنیم که اگر انگلس نظر مساعدی دربارۀ جوامع دامدار و کشاورز حوزۀ مدیترانه ندارد، مثل کوروآت ها یا بربرهای (در الجزایر) که  از دیدگاه او همۀ آنها در تحلیل نهایی دزد و قاچاقچی هستند. با این وجود اتحاد و متانت و احترام را نزد چنین ملت هایی تحسین کرده است مثل اروکوآ ها و چنچنی ها. البته روشن است که تمام این موارد در نظریات او به « وحشی خوب » خلاصه می شود. تحسینی که برای جوامع باستانی قائل است، و بخصوص جامعۀ یونانی که طبقات حاکم برای آموزش شهروندان اهمیت خاصی قائل بوده اند – که البته چنین موردی از دیدگاه آنهایی که از بومیان طرفداری می کنند، مارکس را تبرئه نمی سازد! ...در این زمینه می توان نقل قول های متعددی آورد.

پس از اینکه اساس پوزیتیویست به مفهومی که در قرن نوزدهم متداول است و در عین حال هگلی و ایده آلیستی را در بارۀ ایدئولوژی « ملت های بدون تاریخ » روشن ساختیم، نکتۀ دیگری دربارۀ طرز تلقی مارکس و انگلس روی مسئلۀ ملی باقی می ماند : طرز تلقی آنها در رابطه با استقلال این و یا آن ملت، یا مرز و موقعیت جغرافیایی آنها از نقطه نظر سیاسی (ژئوپولیتیک)، بر اساس قوم و یا زبانشناختی نزد ملت خاصی نبود، اگر چه نظریۀ خاصی را دربارۀ مسئله ملی ارائه نکرده اند.

همین طرز تلقی آنها در رابطه با منازعات بین المللی نیز معتبر است. مارکس در انگلستان سال 1850 از ترک ها طرفداری می کند و علیه روس ها می نویسد. یکی از کتاب هایی که در حیات او پر فروش ترین بود و هیچ درآمدی هم برای او نداشت، هجو نامه ای ست که او علیه سیاست طرفداران روسیه و مخالفان ترکیه در انگلستان و از جمله علیه لرد پالمرستون می نویسد.

3

سیر تحولی واقعی برداشت بنیادی مارکس به کشف مابعدی و تدریجی مردمان بومی و استعمار زده مربوط نیست، بلکه به موضوع شیوۀ تولید کمابیش تحول یافته ای مربوط می شوذ که باید یکی جایگزین دیگری شود. این طرز تلقی ست که به عنوان «مارکسیست» معرفی می کنند ولی باید دانست که چنین برداشت نازلی بیشتر در تعلق سوسیال دموکرات ها و استالینیستهاست که هیچ گاه در خصوص جوامع قدیمی به مارکس تعلق نداشته است. مقولۀ «شیوۀ تولید آسیایی» مشخصا همانی ست که بخاطر آن تاریخ شناسان و جامعه شناسان شوروی در سالهای 1930 در سیبری جان باختند. این اصطلاح که بطور مشخص  برای جامعۀ هندی بکار می رود، تحت تأثیر سیاح شرق شناس برنیه بوده و مارکس آنرا به ندرت بکار می برد. در واقع این اصطلاح نزد مارکس همان اندازه قلیل است که اصطلاحاتی نظیر « شیوۀ تولید برده داری» یا «شیوۀ تولید فئودال».

4

باید بررسی جدی روی متن آلمانی انجام گیرد تا به دقت پی ببریم که این اصطلاح چند بار بکار برده شده است...

بررسی اصلی مارکس دربارۀ جوامع ماقبل سرمایه داری، که در زمان حیات او منتشر نشد، در دست نوشته های مقدماتی کاپیتال مشاهده می شود که بین سالهای 1857 و 1858 نوشته شده است، و از « شیوۀ تولید» حرف نمی زند، بلکه اصطلاحاتی نظیر « اتحادیه»، « آسیایی»، « قدیمی» و « ژرمنیک» استفاده می کند.

موضوع «رکود اتحادیۀ آسیایی» که مارکس آنرا به مصر باستان و اینکاها نیز گسترش می دهد، وجه مشخصۀ جغرافیایی نیست بلکه مفهومی تاریخی ست که تا حدودی از مفاهیم اروپایی عصر روشنایی و به ویژه از مونتسکیو به عاریت گرفته است.

ولی آیا چنین نظریۀ ای، حداقل در بخشی از آن کاملا بی پایه و اساس است؟ جایگزینی امپراتوری ها در تاریخ هند و سرانجام بریتانیایی ها، در واقع ساخت و ساز روستاها و سیستم طبقاتی (کاست ها) را جهت بهره برداری بیشتر از آنها، دست نخورده باقی گذاشته است، و شاید اگر مارکس امروز در این مورد حرفی برای گفتن داشته باشد، این خواهد بود که استعمارگران سرمایه دار آن نقشی را که او برای آنها قائل بوده است بازی نکرده اند.

اگر مارکس به توالی ضروری شیوۀ تولید پیش از دوران سرمایه داری باور نداشته، با این وجود بر این عقیده است که گذشت از نظام سرمایه داری برای پیشرفت جامعۀ بشری امری ضروری ست. به همین دلیل طی نامه ای به انگلس در سال 1858 اظهار نگرانی می کند : اگر پرولتاریا در اروپا پیروز شود، آن هم در شرایطی که بورژوازی در تمام جهان در حال پیشروی ست، آیا ما محاصره نخواهیم شد؟

4. بطور مشخص این آخرین مفهوم مرحله باور برای تحول خطی و عبور اجباری ست که سرانجام مارکس زیر علامت سؤال می برد. آنچه به اروپا مربوط می شود، نگرش او از همان آغاز عبارت است از پیش روی انقلابات متوالی : در سال 1848، روزنامۀ کارگری آلمان (6) فعالانه برای انقلاب پرولتاریایی در انگلستان مبارزه می کرد. شعار آنها ده ساعت کار در روز، رأی همگانی، آزادی ایرلند و الغای مالیات ارضی بود، و حزبی که حائز شرایط برای کسب قدرت معرفی می شد چارتیستها بودند، و برای انقلاب پرولتاریایی و برقراری جمهوری سوسیال در فرانسه نیز مبارزه می کرد که حزب مرجع نیز کمونیستهای بلانکیست بودند.

ولی در آلمان و ایتالیا، هدف اتحاد ملی و بورژوازی ملی بود، کمونیست ها می بایستی در تحقق آن بکوشند و بی شهامتی بورژواها را افشا کنند، و در شرق اروپا مسئله استقلال لهستان مطرح بود، هر چند در مرحلۀ فئودالیته بسر می برد و با کلیسا پیوند داشت، می توانست در اتحاد با جنبشهای انقلابی مختلف در اروپا علیه روسیه تزاری فعال باشد. 

این بینش که اساس آن  ترکیب  وظایف انقلاب بود، مارکس آنرا انقلاب پی در پی (یا انقلاب دائمی) می نامید. ولی بکار بستن چنین نظریه ای در سطح بین المللی مشکل ایجاد می کرد. و برای اینکه این مطلب را روشن تر بیان کنیم : دفاع از نظام کاست ها در هند و امیران مسلمان به عنوان شکلی از اشکال قدرت سیاسی در الجزایر با عبدالقادر جزء اهداف پیشگام نبودند، بی آنکه ضرورتی چنین موضوعی را درک کنیم، نمی توانیم با نقطه نظرهای اخلاقی و ایده آلیست مقالات انگلس دربارۀ ملت های مزبور را تفسیر کنیم.

بنابراین انتقال مفهوم انقلاب پی در پی در سطح جهانی را مارکس در پایان سال های 1850 به عنوان مبارزه ای جهانی برای دموکراسی مطرح می کند. و بطور مشخص در رابطه با چهار موضوع است :

در رابطه با چین، اتخاذ موقعیت های بیش از پیش خصمانه علیه توطئه های امپریالیسم بریتانیا ( جنگ تریاک)، که با این وجود، هرگز به حمایت از امپراتوری چین نیانجامیده است. ولی مشاهده می کنیم که برخی نشریات اروپایی بطور رسمی اعتراضات چین را در سطح حقوقی قابل توجیه دانسته و به رسمیت می شناسند. از طرف دیگر مارکس در شورش تایپینگ ها که آن را به «جنگ های دهقانان» اروپا در گذشته تشبیه می کند، و در آن جنبش انقلابی چین را می بیند و با خوشبینی از توده های تحت ستم حرف می زند که برای آزادی خود مبارزه می کنند.

در رابطه با هند، شورش «سی پائی» ( واژه هندی به معنای سپاهی) در سطح تاریخی به همان معنا تأویل می شود، ولی در آغاز شورش از گروهی آغاز می شود که مقدما توسط نظامیان انگلیسی آموزش دیده و به عنوان ابزار (نظامی) مورد استفاده قرار گرفته بودند. در حالی که نشریات با شور و حرارت از اعمال وحشیانه می نوشتند، مارکس از سال 1857 اعلام می کند که خشونت آنها انعکاس خشونت نیروهای بریتانیایی ست.

در رابطه با روسیه، مارکس بحران سیاسی تزلزل آمیز و «رهایی بخش» تزار روسیه الکساندر دوم را به عنوان مقدمۀ جنگ دهقانی تعبیر کرده و بیش از هر زمان دیگری از لهستان دفاع می کند( حتی اشراف زادگان و کلیسائیانی که واقعا علیه تزار مبارزه می کردند)، و به همین گونه از مبارزات گرجستانی ها علیه تزار حمایت به عمل می آورد.

در رابطه با ایالات متحده ، مارکس مستقیما از طریق انجمن بین المللی کارگران که اخیرا ایجاد شده بود و مکاتباتی که با دوستش ویدمیر دارد

Weydemeyer

که فرماندۀ ارتش شمالی در سن لویی در منطقۀ میسی سی پی بود و به نفع شمالی ها در جنگ داخلی علیه جنوب شرکت داشت، برای آزادی بردگان وارد عمل می شود. با این حساب که بعد از آزاد سازی بردگان آنها را در ارتش به خدمت گیرند، کاری که آبراهام لینکلن انجام نخواهد داد.

برداشت های مارکس دربارۀ چین و هند ( جنگ بریتانیا در افغانستان نیز در همین رابطه قابل بررسی می باشد) باید در رابطه با برداشت های او از روسیه و ایالات متحده در نظر گرفته شود، زیرا این مجموعه از نظریات که نخستین طرح «جهانی سازی» (موندیالیزاسیون) شیوۀ تولید سرمایه داری می باشد، و شامل برداشت استراتژیک مارکس در سطح جهانی ست. بر این اساس برده های سیاه و جبهۀ شمالی آمریکا (تا قتل لینکلن ولی نه فراتر از این تاریخ) و به همین گونه دهقانان روس و ملت های تحت ستم لهستان و گرجستان به عنوان متحدین پرولتاریای اروپا بحساب می آیند، و چنین محاسباتی ست که برای مارکس در پاسخ به یکی از مسائل مشکل برانگیز و نگران کننده  که گواه آن را در نامۀ  8 اکتبر 1858 به انگلس  مشاهده می کنیم، چشم انداز امید وار کننده ای را نشان می دهد. در این چهار چوب جهانی که تأملات استراتژیک مارکس را در بر می گیرد، تائیپینگ ها و سپاهیان هندی، بدون شک، هنوز متحدین مستقیم و معاصر پرولتاریا بنظر می رسند ولی احتمالا وارثین آنها چنین خواهند بود.

نقطۀ مشترک دیگر در تمام این برداشت ها مخالفت با جبهۀ دیپلماسی متکی به توپخانۀ امپریالیسم  بریتانیا ست، موضوعی که می توانست برای مارکس خطر شخصی داشته باشد، زیرا در انگلستان از امتیاز پناهندگی برخوردار بود.

و این برداشت ها حاشیه ای و منزوی نبودند. سندیکاهای لندن که به « جانتا» تعلق داشتند که نامی بود که به هماهنگی سندیکاهای حرفه ای اتلاق می کردند که پس از اعتصاب معماران برای کاهش ساعات کار یعنی کار روزانۀ 9 ساعته، در سال 1859 شکل گرفته بود، همانطور که اپلگارت(7) و ادگر(8) علیه امپریالیست خودشان مبارزه کردند که  در جنگ داخلی در پی تحریم ایالات شمالی بوده و به این منظور با ناپلئون سوم متحد شده بودند که هم زمان حملۀ کشورهای اروپایی به مکزیک را سازماندهی می کرد. چنین برداشتی از جانب سندیکاها در لندن در خصوص مسائل دیپلماتیک، و به همین گونه در رابطه با مسائل چین و هند، پروفسور بیسلی(9)، یکی از مبارزین قدیمی اونیست(10) بود، که سیاست بریتانیا را در تظاهرات تاریخی سرسرای سن مارتین(11) افشا کرد یعنی در جایی که انترناسیونال در آن پایه گذاری شد. البته انجمن بین المللی کارگران اروپایی بود – یعنی نکته ای که ممکن است برای برخی از منتقدین بهانه ساز شود، ولی با آگاهی و درک تاریخ واقعی پی می بریم که بدون آگاهی به خصلت جهانی هرگز نمی توانست بوجود بیاید و در مبارزه علیه سرمایه داری شرکت کند.

در طی سال های بعدی، برداشت های مارکس دربارۀ مبارزات خلق های تحت ستم صرفا در رابطۀ با مؤثر بودن آنها در چهار چوب نبرد با دشمن اصلی مطرح می شد که عموما نظام سرمایه داری هم نیست بلکه منظور دو دولت قدرتمند اصلی آن دوران هستند که عبارتند از شهر لندن و کرملن تزاریست. به همین دلیل است که از ایرلندی ها، یعنی ملتی عقب افتاده، روستایی، کاتولیک، و غیره در مقابل بریتانیا دفاع می کند و بر همین اساس بود که با رؤسای سندیکاهای بریتانیایی قطع رابطه می کند.

5. مارکس در مراحل پایانی زندگی اش صراحتا نظریۀ گذار اجباری از نظام سرمایه داری را زیر علامت سؤال می برد. این موضوع او را به ارزیابی مجدد نهادهای اشتراکی قدیمی و به ویژه «میر» روسیه(12) هدایت می کند. مارکس این موضوع را در نامه ای به ورا زاسولیچ(13) به تاریخ 1882 مطرح می کند. « میر» مجموعۀ روستایی در آسیا ست. تاریخ انقلابات قرن بیستم این نوع مباحث را دوباره مطرح ساخت : «اجیدیو» روستای سرخپوستان آمریکایی، در مکزیک، «او جاماع» در تانزانی...ولی در مجموع تاریخ این مسئله را حل کرده است زیرا نظام سرمایه داری در همه جا نفوذ کرده است. در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی استالینی، اشتراکی سازی با حذف آنچه از «میر» ها باقی مانده بود آغاز شد، اگر چه اندکی از طریق شوراهای روستایی در سال 1917 جان تازه ای گرفت.

علاوه بر این، در نامه ای به میخائیلوسکی به تاریخ نوامبر 1877 او صراحتا در مورد عمومیت بخشیدن به نظریاتش هشدار می دهد که گویی مدعی دایر کردن کلاس درس تاریخ برای تمام دنیا ست. چنین تحولاتی در مورد آگاهی یافتن به کاستی های بینشی که تنها به اروپا چشم دوخته است (اروپا محوری) نزد مارکس پیر چندان هم بیهوده نیست و او پیوسته نظریات و تأملاتش را دربارۀ بشریت و واقعیت تاریخی آن (ماتریالیسم تاریخی) و استراتژی انقلابی گسترش داده و تکمیل می کند. به این علت که تأملات و پژوهشهای مارکس علیه نظام سرمایه داری و در راستای سامان بخشیدن به پرولتاریا و تمام مردمان تحت ستم تحقق یافته است، و می توانیم او را کاملا ضد استعماری بدانیم، خصوصا به استناد تأملاتی که از پایان سالهای 1850 مطرح می کند. ولی این خصوصیت ضد استعماری در قطب مخالف گذشتۀ ماقبل استعماری ست. با شاخصها و پیش داوریهای بومی محوری، و تبدیل کردن مارکس به متفکری که به افکار حاکم در اروپا مسموم شده است، به همان اندازه احمقانه است که آنهایی که تنها عقب ماندگی فکری را نزد هندی ها و چینی ها و عربها... پیش از تسلط سرمایه داری تشخیص داده اند. چنین کاری یعنی ارزیابی فرهنگی بر اساس پیش داوریهای حاکم در دوره ای مشخص از تاریخ و یا باز هم بدتر از این پیشداوری های حاکمی که به دوران مشخصی و یا گروهی از ملتها نسبت داده می شود. یعنی اینکه ما خودمان نیز بر اساس پیشداوری عمل کنیم. اگر مارکس واقعا مسائل جهانی را به شکلی که برخی تعبیر می کنند، تحلیل کرده بود، هرگز جنایات بریتانیایی ها را در هند افشا نمی کرد. بی شک غایت هدف سیاسی مارکس چیزی نبود بجز فرمول معروف : کارگران جهان متحد شوید.

 

Vincent Présumey.

زیر نویس

1 ) Otto Bauer

2) Roman Rosdolsky

3) Alvaro Garcia Linera

4) Evo Morales

5) Andes آند

اتحادیۀ کشورهای بولیوی، کلمبیا، اکوادور و پرو  - از تاریخ 1969

6) Neue Rheinishe Zeitung

7) Applegart

8) Odger

9) Beesley

Owenisme (Robert Owen)10- 

سوسیالیسم اتوپیک از نخستین دکترین های اروپایی اوایل قرن نوزدهم بود که به دوران پیش از مارکس و انگلس تعلق دارد.روبرت اوون، سن سیمون، شارل فوریه...از طرفداران این جریان فکری بودند. طرفداران سوسیالیسم اتوپیک  از اومانیسم و غالبا مسیحیت (سوسیال دموکرات) الهام  می گرفته و به پیشرفت و تکنولوژی اعتقاد داشتند. در اطراف سال های 1870 به نقطه او ج خود رسید و سپس در مارکسیسم حل شد.

11) Saint Martin

Mir12-

به زبان روسی به معنی صلح و در عین حال جهان است. در عهد تزار، ساختارهای روستایی را «میر» می نامیدند.

Véra Zassoulitch13-

+ نوشته شده در 2009/5/10ساعت توسط حمید محوی |

مارکس و استعمار

نوشتۀ عبدالعلی حاجت

 

« انگلیس در هند مأموریت مضاعفی را به عهده دارد : یکی مخرب، دیگری سازنده – از بین بردن جامعۀ قدیمی آسیایی و فراهم آوردن بنیادهای مادی جامعۀ غربی در آسیا» (کارل مارکس 1853). در این نوشته می خواهم بی طرفانه به نظریات مارکس در رابطه با موضوع استعمار بپردازم و از این پرسش آغاز می کنم که : برداشت مارکس در رابطه با تصرف هند توسط بریتانیایی ها کدام بوده است؟

مقدمه

تمام کتابفروشی هایی آلترناتیو در ردیف کتابهایشان، کتاب های کوچک ارزان قیمتی  را در معرض فروش می گذارند که حاوی نقد کمابیش ساخته و پرداخته شدۀ جامعۀ سرمایه داری و امنیت طلب ماست. خانه های انتشاراتی در زمینه های تخصصی فعال هستند، نشر هزار و یک شب(1) در این گروه  قابل بررسی ست که حداقل از جمله نشریات فراملیتی ست و به «لاگاردر»(2) تعلق دارد. در هر صورت چنین آثاری که کمابیش کوتاه و مختصر هستند  در انتقال یادمان و تحلیل ها در عرصۀ مبارزات اجتماعی و در چشم انداز رسانه هایی که فاقد ارزش هستند، حائز اهمیت می باشند. می خواهم توجه شما را روی یکی از این کتاب های قطع کوچک جلب کنم : استعمار در آسیا. هند، ایران، افغانستان(3)، که منتخبی ست از مقالات کارل مارکس و فردریش انگلس دربارۀ استعمار(4). روی جلد کتاب، این مقالات را به شکل زیر معرفی می کند :

« نادر هستند نویسندگان و فلاسفه ای که چند صفحه ای را به تأملات و تحلیل های آسیا در قرن نوزدهم اختصاص داده باشند. فردریش انگلس و کارل مارکس با نگارش مقالات ضد استعماریشان در سال های 1850 تلاش های بریتانیا را برای تصرف هند مورد بررسی قرار داده و منازعات قدرت های حاضر در صحنه را ترسیم می کنند :  روسیه، ایران، فرانسه و انگلیس در این چشم انداز واقع شده اند. ماجرای جنگ بریتانیا در افغانستان بسال 1842 -1838 نیز بتفصیل آمده است. پرسش اینجاست که آیا قرائت مارکسیست به پایان رسیده است؟ نه، توانایی های تحلیلی ژئواستراتژیک که در قالب روزنامه نگارانه بما معرفی می شود، با تأسف باید گفت که هنوز از تازگی استثنایی برخوردار است.»

این مقالات به شکل استثنائی تازه بنظر رسیده و حوادث معاصر را تداعی می کنند، ولی مطمئنا نه به روایت ژرار فیلوش که نشر آن را به عهده داشته است. در واقع مؤخره ای که او نوشته، مدعی ست که هر یک از این مقالات کاملا ضد استعماری هستند و هر دو نویسنده به فعالیت های کمپانی هند شرقی را در گسترش سلطۀ بریتانیا در هند مورد بررسی قرار می دهند...و آنچه را که امروز در آغاز قرن بیست و یکم روی صفحۀ تلویزیون مشاهده می کنیم بازتاب می دهد. ولی چنانکه خواهیم دید، ضد استعماری بودن مارکس موضوعی ست که باید آنرا ثابت کنیم. در این نوشته می خواهم بی طرفانه به نظریات مارکس در رابطه با موضوع استعمار بپردازم و از این پرسش آغاز می کنم که : برداشت مارکس در رابطه با تصرف هند توسط بریتانیایی ها کدام بوده است ؟ در وحلۀ اوّل نشان خواهیم داد که مارکس به نام  «تاریخ جهان شمول» به استعمار بریتانیا قانونیت بخشیده است. در مرحلۀ ثانوی تلاش بر این است که چرایی وچگونگی چنین نظریاتی را روشن سازیم. و سرانجام این مسائل را در سیر تحولی نظریات مارکس در اواخر زندگی اش مورد بررسی قرار خواهیم داد.

توضیحات

Editions Mille et une nuits1-

Lagardère2-

[3] K. Marx et F.Engels, Du colonialisme en Asie. Inde, Perse, Afghanistan, Mille et une nuits, Paris, 2002, édition établie par et postface de Gérard Filoche.

[4] K. Marx et F.Engels, Textes sur le colonialisme, Éditions du Progrès, Moscou, 1977.

 

نوشته ها : شرق شناسی مارکس و انگلس

« ضد استعماری» اصطلاحی ست که برای مشخص ساختن مقالات روزنامه نگارانۀ مارکس بکار برده شده است. او به عنوان روزنامه نگار از لندن ولی برای نیویورک دیلی تریبون می نویسد ( این موضوع اهمیت خاص خودش را دارد). زمینۀ سیاسی تابستان سال 1853 بحث و مجادلات بین لیبرال ها و استعمارگران دربارۀ گسترش فتوحات امپراتوری ست. مارکس و انگلس در این مناظرات شرکت می کنند ولی نه به آن مفهومی که ما از آنها می توانیم انتظار داشته باشیم. در تحلیل هایمان باید انگلس را در نظر داشته باشیم زیرا مارکس به شکل قاطعانه ای تحت تأثیر افکار اوست. مانیفست حزب کمونیست را در واقع آنها با هم نوشتند ( و بخشهایی از نوشته های مارکس کاملا باز نویسی کلمه به کلمۀ نامه هایی ست که انگلس برای او فرستاده...) در الجزایر، مقاومت امیر عبدالقادر است که موجب نگارش مطالب بی شماری در فرانسه می شود. انگلس از شکست امیر عبدالقادر در 23 دسامبر 1847 و از به زانو درآمدن الجزایر در مقابل « پیشرفت و تمدن» رضایت خاطر دارد. از دیدگاه او فتح الجزایر حادثۀ خوش آیندی ست زیرا حاکی از پیروزی ملت های متمدن علیه ملت های عقب افتاده است. حتی وقتی روش های جنگی استعمارگران فرانسوی را مورد انتقاد قرار می دهد، با این وجود از دیدگاه او فرانسه به عبارتی ابزار تاریخ جهانی ست که جوامع بربر را متزلزل ساخته و به گسترش سرمایه داری تحقق می بخشد. « و حتی اگر از تعرض به آزادی و از بین رفتن آن اظهار تأسف کنیم، نباید فراموش کنیم که این صحرا نشینان ملت دزدی هستند»...و به این ترتیب تمام گفتمان رایج نژادپرستی آن دوران را به روز می رساند، که در بینش تاریخی مارکسیسم گنجانده شده است. بومیان تولید کننده نیستند، دزدی می کنند و به زندگی  گیاهی در خارج از تمدن و در حالت سکون ادامه می دهند. فرانسه آنها را مضر تشخیص داده است. ولی با تبدیل شدن به مستعمره، و با سازگاری پیدا کردن با بازرگانی جهانی و کسب مهارت در شیوۀ تولیدی، قادر به پیشرفت خواهند بود. از دیدگاه او هر گونه مقاومتی در مقابل استعمار، در تحلیل نهایی، ارتجاعی بنظر می رسد : « با این همه، بورژوای مدرن، با تمدن، صنعت، نظم و  «روشنگری هایی» که با خود به ارمغان می آورد، به سرور فئودال یا دزد سر گردنه و موقعیت بربر جامعه ای  که به آن تعلق دارند،  ارجحیت خواهد داشت.» البته چنین تحلیل هایی روایت نیست بلکه مستقیما در افکار نویسندگان مانیفست حزب کمونیست ریشه دارد. در مانیفست، پس از ارائۀ تحولات بزرگی که گسترش سرمایه بوجود آورده است، مارکس و انگلس به نتیجۀ منطقی گسترش فراملیتی سرمایه می رسند.

منطق درونی کاپیتالیسم نیازمند رویکردهای جدیدی ست که دائما به گشایش مرزها می انجامد.«بورژوازی بربرترین مردمان را به مسیر تمدن هدایت می کند»[2] . بورژوازی « تمام ملت ها را مجبور می سازد که شیوۀ تولید بورژوا را بکار ببندند(...) به همان گونه که روستا را تابع شهر ساخته ، و کشورهای بربر یا نیمه بربر را تابع کشورهای متمدن نموده است، اهالی روستایی را تابع مردم بورژوا و شرق را به تابعیت غرب درآورده است.» [3]

انگلس زمانی که مقاله ای دربارۀ الجزایر برای «نیو آمریکن آنسیکوپدیا» می نویسد، از این هم فراتر می رود. پس از بررسی موقعیت جغرافیایی، آب و هوایی، سیاسی و غیره دربارۀ الجزایر و تشریح اقوام محلی، تحقیقات قدیمی مردم شناسی استعماری را باز سازی می کند. کشور تشکیل شده از سه گروه مختلف : کابیل، عرب و مور. و آنها را بر اساس درجۀ تمدن از یک دیگر تفکیک می کند.

اولی ها مردمانی زحمتکش هستند که در روستاهای واقعی زندگی می کنند، کشاورزان قابلی بوده ، در معادن کار می کنند و محصولاتشان را در شهر ها به فروش می رسانند. اروپایی نیستند، ولی پوستشان سفیدتر از دیگر اهالی ست، موهایشان طلایی و چشمانی آبی دارند که برخی از مردم شناسان را به ارائۀ نظریاتی تشویق کرده است که گویی مردمانی هند و اروپایی بوده اند که راه دیگری را برگزیده اند که با اروپاییها جدا افتاده اند و بر این اساس قابل تفکیک هستند.

اعراب کوچ نشین بوده و با  وفاداری به سنت اجداد خارج از هر گونه تحول به حیات خودشان ادامه می دهند، و با تمدن خصومت می ورزند.

و سرانجام مورها هستند که مردمانی ترسو ، مأنوس به شقاوت و انتقام جو هستند. این قوم« از نظر اخلاقی سطح نازلی دارد». تحقیری را که انگلس سزاوار مورها می داند به زبان عرب گسترش می دهد، و می گوید که تمایلی به یادگرفتن آن ندارد و ترجیح می دهد فارسی بیاموزد که شایستۀ تحقیقات جدی ست.

انگلس بر اساس روحیۀ زمانه، بربرها و دیگر اهالی الجزایر را رو در روی یک دیگر قرار می دهد. چنین رفتاری بی شباهت به تاکتیک نفاق بیانداز و حکومت کن در فتوحات استعماری نیست.

 

مارکس و هند

اگر کارل مارکس الجزایر را می شناسد به این علت که در سال 1882 به دلیل بهداشتی در آنجا اقامت کرده ولی غالبا به موضوع استعمار انگلیس در آسیا علاقمند بوده است. مارکس در تأملاتش می کوشد تا « رکود» جوامع آسیایی را توضیح دهد. وقتی موضوع رکود برای او مسجل شد، به گسترش نظریۀ شیوۀ تولید آسیایی می پردازد تا آن را توضیح دهد. با این وجود تحلیل ماتریالیستی اقتصاد آسیایی و روبنای آن که از دیدگاه مارکس به « استبداد شرقی» بستگی دارد، مورد نظر من نیست، ( دیگران به این موضوع پرداخته اند [4]، حتی برخی به قرابت نظریات او با نظریات آب و هوایی مونتسکیو اشاره داشته اند[5]...) بلکه من روی منطق شرق شناسانه ای اصرار دارم که اساس تحلیل های مارکس را تشکیل می دهد. مارکس مثل انگلس چشم انداز خاصی را از جامعۀ هندی ترسیم می کند. حال بپردازیم به بخش معنی داری که گویای نظریات مارکس دربارۀ امپریالیسم بریتانیا و طبیعت جامعۀ هندی ست (هندوستان به بیان آن دوران) :

«با این وجود هر چند که از منظر احساسات انسانی، مشاهدۀ انقراض هزاران ساختار اجتماعی پدر سالار، بی آزار و زحمتکش و تقلیل آنان به فقر و فلاکت و از دست دادن سنت های قدیمی و از دست دادن وسایل زیستی خاص تمدن خود آنان، جملگی خوشایند نیستند. ولی نباید فراموش کنیم که همین جوامع روستایی شاعرانه، علی رغم ظاهر بی آزار آنان، شامل یکی از عناصر بنیادی استبداد شرقی بوده است. چنین ساختاری  خرد انسانی را در چهار چوب تنگی به محدودیت خاصی دچار کرده  و از آن ابزاری بوجود آورده بود که نتیجۀ آن چیزی نبود مگر فرمانبرداری از خرافات و بردگی در مقابل اصول خدشه ناپذیر. و همین ساخت و ساز بود که آنان را از هر تمایل بلند پروازانه و از هر نیروی تاریخی تهی می کرد. و نباید فراموش کنیم که همین بربرهایی که بشکل خودخواهانه ای به قطعه زمین حقیر خود تکیه کرده بودند، در کمال آرامش به فروپاشی امپراتوری ها نگاه می کردند، و شقاوتهایی که نامی برای آنان نمی شناسیم، قتل عام مردم شهرهای بزرگ توجه آنان را بخود جلب نمی کرد و از منظر آنان چنین حوادثی در مقام سوانح طبیعی بود، بشرط اینکه آنان را هدف قرار ندهد. و نباید فراموش کنیم که چنین زندگی گیاهی، در حال رکود و حقیر که محصول چنین شیوۀ زندگی بود از طرف دیگر به نیروهای مخرب و کور و سرشار از توحش میدان داده بود، بطوری که میراندن جزئی از رسوم مذهبی بود و در تمام هندوستان رواج داشت. و باز هم نباید فراموش کنیم که همین جوامع کوچک، نشان  کاست ها(39) و بردگان را با خود حمل می کرد، و بجای آنکه انسان را بر چنین شرایطی حاکم سازد او را تابعی از شرایط بیرونی می پنداشت. موقعیت اجتماعی را محصول طبیعتی خدشه ناپذیر می دانست که منشأ آنرا در یکی از آداب و رسم بدوی آنان مشاهده می کنیم که زانو زدن انسان در مقابل هانومن(40) میمون و سابالا(41) گاو از وجوه نمادین تحقیر اشرف مخلوقات است.

 اگر چه حقیقت این است که انگلستان با بوجود آوردن انقلاب اجتماعی در هندوستان تنها به نیّت سود جویی مزورانه و به شیوۀ ابلهانه ای عمل می کرد، ولی مسئله اینجا نیست. پرسشی که باید مطرح کنیم، این است که آیا بدون انقلابی بنیادی در موقعیت جوامع آسیایی، بشریت قادر خواهد بود به سرنوشت خود تحقق ببخشد؟ در غیر این صورت، جنایات انگلستان  کدام است. انگلستان ابزار ناخودآگاه تاریخی است که به انقلاب دامن زده است. بنابراین هر چند که از مشاهدۀ فروپاشی جهان کهن اندوهگین باشیم، مثل گوته باید با شگفتی از خودمان بپرسیم :

 

چه باک اگر چنین فاجعه ای ما را در رنج غرقه کند

زیرا که شادی ما را افزایش خواهد داد

آیا حکومت تیمور هزاران زندگی را از بین نبرد؟»

Geothe, Westostlicher Diwan. An Suleika

Sollte diese Qual uns quälen>>

Da sie unsere Lust vermehrt

Hat nicht Myriaden Seelen

Timur's Herrschaft aufgezeh   [6] 

 

علی رغم « احساسات بشر دوستانه»، ماشین تاریخ می تواند قربانیانی را بخود ببیند، مضافا بر این که به تمدن های نازل تر تعلق داشته باشند. در تحلیل مارکس از جوامع غیر اروپایی نقطۀ کوری می یابیم که باید در تدارک حساس بدیلی در رابطه با جهانی سازی کاپیتالیسم توجه متفکران معاصر را بخود جلب کند.

به متن مارکس توجه کنیم و  البته دربارۀ  وصف جامعۀ هندی نیازی به  تفسیر نیست...« واقعیت این است که انگلستان با ایجاد انقلاب اجتماعی در هندوستان، در پی منافع نامشروع ترین منافع بود و به شیوۀ نابخردانه ای عمل می کرد. ولی پرسش این جاست.»

در واقع پرسشی که مطرح می کند، برای محکوم کردن فتح آغشته بخون نیست، بلکه به این علت است که از ظواهر خودمان را آزاد کنیم و بر این احساسات ابتدایی چیره شویم و  به نیروهای تاریخی آگاهی بیابیم که مستورانه دست اندر کار هستند :

 « باید دانست که آیا بشریت می تواند بدون دامن زدن به انقلابی بنیادی در وضعیت اجتماعی آسیا، به سرنوشت خود جامۀ عمل بپوشاند ».

تحت تأثیر نیروهای سرمایه که در فراسوی مرزها گسترش می یابد، تمام بشریت به پیشرفت نائل آمده و از این پس در اتحادی یکپارچه در مسیر تاریخ جهان شمول قرار می گیرد. و انگلستان نقش مهمی دارد : « زیرا جنایاتش هر چه باشد، انگلستان ابزار ناخود آگاه تاریخی  بوده که موجب چنین انقلابی شده است.»[7]

مارکس هند را به عنوان « طعمه ای برای اشغالگران» معرفی می کند[8] و «در نتیجه  نمی توانست از سرنوشت خود به عنوان سرزمین تصرف شده بگریزد، و تمام تاریخ آن، اگر تاریخی داشته باشد، تاریخ فتوحات متعددی ست که متحمل می شود. جامعۀ هند اساسا فاقد تاریخ است، در هر صورت تاریخ شناخته شده ای ندارد.» . بر این اساس بعد تاریخی در تجارب حیات اجتماعی هند به نام انحصار عملکرد تاریخی و تأثیرات آن، انکار می شود. این انسان غربی ست که بازیگر اصلی صحنۀ تاریخ می باشد، ملت های دیگر چنین نقشی نداشته و تنها حالت رکودی خود را تکرار می کنند. این مفهوم انحصار ساز نقش تاریخی، در پیوند با دیدگاه هگلی از تاریخ، به نظریه ای اعتبار می بخشد که از مذهب منشأ گرفته و اروپائیان را نه عنوان قومی برگزیده از جانب خدا که به نام درجۀ تمدن معرفی می کند. تاریخ اروپایی ست ( برای اینکه نگوییم سفید است)، و تاریخ ملت های دیگر تاریخی ست که باید به فراموش خانه سپرده شود. مارکس و انگلس مطالب زیادی دربارۀ جهان خارج از اروپا ننوشته اند، به این دلیل کاملا ساده که از دیدگاه آنها قارۀ اروپا سرزمینی ست که افتخار آمیز ترین صفحات تاریخ را بخود اختصاص می دهد. بدون شک مارکس و انگلس به علت محصور بودنشان به بینش خاص مردم شناختی و تاریخ پیشرفت، به این نتیجه رسیده اند که تنها بازیگران صحنۀ تاریخ و آنهایی که دارای قابلیت مبارزه با نظام سرمایه داری هستند، تنها پرولتاریای اروپای غربی و آمریکای شمالی می باشد. با پذیرش و تأیید مرز بین « ملت های متمدن » و « ملت های بربر »، منطق شرق شناسانۀ مارکس را بر آن می دارد که این فاصله را در « مأموریت تمدن ساز» بگنجاند. حتی اگر خشونت استعماری مورد انتقاد قرار می گیرد، سرانجام نتایج آن در مقایسه با تأثیرات نهایی تمدن ساز آن ناچیز ارزیابی می شود. از دیدگاه مارکس، انگستان سر منشأ «تنها انقلاب اجتماعی ست که هرگز در آسیا به وقوع نپیوسته است» [9].

 و علاوه بر این مارکس اضافه می کند که استعمار انگلیس را به استعمارگران پیشین ترجیح می دهد (عرب، ترک، تاتار و مغول)، زیرا برای نخستین بار است که هندوستان توسط ملتی برتر استعمار می شود، در حالی که دیگران جذب تمدن هندی شده بودند. پرسش اصلی از دیدگاه او « این نیست که آیا انگلستان حق تصرف هند را داشته یا نداشته است، بلکه باید پرسید که آیا فتح هند توسط ترک و ایرانی و روس را به فتح آن توسط بریتانیا ترجیح می دهیم یا نه» [10].

 کاپیتالیسم که با ایجاد شرایط و امکانات جامعۀ سوسیالیستی به کسب مشروعیت تاریخی خود را در غرب نائل آمده است، در شرق وظیفۀ (ناخودآگاه) مدرن سازی جوامع قدیمی را عهده دار می باشد که باید از بین بروند، حتی اگر چنین موضوعی احساسات ما را جریحه دار سازد.

بر این اساس، قتل عام های استعماری موضوعی کاملا ثانوی بنظر می رسد. و برعکس، چنین واقعیاتی ابزارهای ضروری پایان بخشیدن به «اشکال منجمد شده و مرده » است[11]. قتل عام ها تنها به نیّت آشکار ساختن تزویر و ریای طبقات حاکم افشا شده اند. ولی چنین موردی هرگز به بازشناسی مقاومت بر حق اهالی تحت ستم مستعمرات نمی انجامد. احتمالا به این علت که اهالی مستعمرات کارگر به حساب نمی آمدند و تحت سنتهای متعصب به سر می بردند. به این ترتیب اهالی بومی و قبایل هیچکدام به عنوان بازیگران تاریخ که شایستۀ اتحاد و همراهی باشند در نظر گرفته نشده است.

از اینجا به بعد می توانیم محدوده های اروپایی باور شعاری را مشخص کنیم که دور دنیا را در هم نوردیده است : « پرولتاریای جهان متحد شوید!». که تنها در ظاهر سخاوتمند و جهان شمول است زیرا تنها طبقات کارگر اروپا و آمریکای شمالی را در بر می گیرد. در نتیجه برای این که اهالی بومی نیز به بازیگران تاریخی تبدیل شوند، باید آزمون مدرنیتۀ سرمایه داری را پشت سر بگذارند و به پرولتر تبدیل شوند. و این نقشی ست که استعمار به عهده دارد یعنی نقش «اصلاحاتی» . با پیدایش کارخانجات بزرگ و کارگاه های پنبه در آسیا، روستائیان بومی در مراکز شهری تجمع خواهند کرد. به این ترتیب پرولتاریای انقلابی بوجود خواهد آمد که به مقام تاریخساز خود ارتقاء یافته و به تخریب نظامی خواهد پرداخت که آنان را در یوغ استثمار گرفتار ساخته است.

 

[1] Voir Olivier Le Cour Grandmaison, « Le colonialisme au service de « l’Histoire » universelle », in Contre-temps, Paris, n°8, automne 2003, pp 174-189. Les citations d’Engels de ce paragraphe proviennent de cet article, sauf indication contraire.

[2] K. Marx et F. Engels, Manifeste du parti communiste, Éditions sociales, Paris, 1970, p 35.

کارل مارکس و فردریش انگلس، مانیفست حزب کمونیست،

[3] Ibid.

[4] Voir, entre autres, le recueil d’articles du Centre d’Etudes et de Recherche Marxistes, Sur le « mode de production asiatique », Éditions sociales, Paris, 1969, et Karl Wittfogel, Le despotisme oriental, éd. De Minuit, Paris, 1964.

[5] Voir Miklòs Molnàr, Marx, Engels et la politique internationale, éd. Gallimard, coll. « Idées », Paris, 1975, p 201.

[6] « Cette peine doit-elle nous tourmenter Puisqu’elle augmente notre joie, Le joug de Timor n’a-t-il pas écrasé Des myriades de vies humaines » Citation du Divan occidental-oriental. K. Marx, « La domination britannique en Inde », in Du colonialisme en Asie, op. cit., pp. 32-34.

[7] K. Marx, « Chroniques anglaises », in ‘uvres IV. Politique I, Paris Gallimard La Pléiade, 1994, p 720.

[8] « Les Résultats éventuels de la domination britannique en Inde », in Du colonialisme…, op. cit., pp. 43-44.

نتایج احتمالی استیلای بریتانیا در هند

[9] K. Marx, « Chroniques anglaises », in ‘uvres IV. Politique I, op. cit., p 720.

[10] « Les Résultats éventuels de la domination britannique en Inde », in Du colonialisme…, op. cit., pp. 43-44.

«نتایج استیلای احتمالی بریتانیا در هند» در مقالات دربارۀ استعمار

 [11] F. Engels, Le Rôle de la violence dans l’histoire, Paris, Éditions sociales, 1971, p 38.

فردریش انگلس. «نقش خشونت درتاریخ».

 

توضیح

 چنین نظریاتی ممکن است موجب شگفتی خوانشگران شود. به همین علت چند عامل را باید در نظر گرفت. چنین نظریاتی افکار دوران آنها دربارۀ آسیا و بطور کلی شرق را بازتاب می دهد، به عبارت دیگر شرق شناسی را در بر می گیرد که انباشته از اروپا محوری ست. ادوارد سعید در کتاب « شرق شناسی» اش این موضوع را بروشنی توضیح داده است[1]. شرق شناسی مجموعه ای از نظریات و طرز تلقی بوده است ( علمی، فلسفی، و غیره) که فتوحات امپریالیستی اروپا را توجیه می کرده است. این ساختار فکری دارای امتیاز علم باورانه ای بود که آن را تام الاختیار می ساخت. و برای آنهایی که به موضوع شرق می پرداختند، مقولۀ اجتناب ناپذیری بود. بنابراین مارکس نیز از این قاعده گریزی نداشت. بنیاد چنین تحلیل هایی معادل پنداشتن جهانی سازی سرمایه و تمدن است. تمام گفتمان توجیه گر شقاوتهای استعماری بر همین اساس است. با فتح، با گسترش سرمایه، تمدن نیز گسترش می یابد. دلایل عمیق چنین تحلیل هایی موضعی نیست، بلکه ساختاری ست، به این معنا که هر دو نویسنده میراث فلسفۀ تاریخ هگل را تداوم می بخشند.

ولی می توانیم از خودمان بپرسیم که همبستگی مارکس با ملت های تحت ستم در کجاست. شرق شناسان بشریت را بر اساس فردیت ها در نظر نمی گیرند، بلکه بشریت را در گسترۀ وسیع اجتماعات و مقولات عمومی ذهنی می پندارند. به فردیت هایی که در پشت ماهیت های معنی- شناختی نهفته است « شرقی ها»، « عرب ها»، «یهودی ها»، « مسلمان ها»، «آسیایی ها»، « سامی ها » و غیره  توجهی ندارند. این « خواست عمومیت بخشیدن» ( به گفتۀ ویتگنشتاین) به تهی ساختن بشریت از بشر منتهی می شود، و به عبارت دیگر یعنی استبداد و باز هم یعنی صفتی که از پیش اعمال و افکار افراد را تعیین می کند.

ولی چرا مارکس خودش را از چنین افکاری آزاد نکرد؟ این طور بنظر می رسد که « موجی از احساسات در برخورد با تعاریف خدشه ناپذیری که توسط علم شرق شناسی ساخته و پرداخته شده است، ناپدید می شود» [2]. به عبارت دیگر قدرت زبان شرق شناسی به اندازه ای ست که گریز از آن مشکل بنظر می رسد.

 

[1] Edward W. Saïd, L’Orientalisme, l’Orient créé par l’Occident, Seuil, Paris, 1980.

[2] Idem, p 181.

 

تفاوت ها

دربارۀ آنچه پیش از این گفتیم ضروری ست تا به جزئیاتی چند بپردازیم که از طرف دیگر توسط سباستیان بودژن [1] در پاسخ به الیویه لو کور گراندمزون مطرح شده است، بویژه از این جهت او را به باد انتقاد می گیرد که او سهم ادبیات آنگلو ساکسون را ندیده گرفته است.

 

1) باید بین مارکس و انگلس خط مرز کاملا مشخصی کشید. اگر آنها یک دیگر را تحت تأثیر قرار داده اند ( مارکس بعضا کلمه به کلمه از نامه های انگلس را کپی می کند...)، مارکس بر عکس انگلس به شکل خاصی تحول پیدا می کند. بنابر این تفاوتها مربوط است به تغییر و تحول در برداشت مارکس.

2) نمی توانیم انواع متن ها به شکل یکسانی بخوانیم(نامه، مقاله، نوشته های نظریه پردازانه و غیره.). مقالاتی که دربارۀ استعمار کاملا برای روزنامه نوشته شده و برای مارکس صرفا منبع درآمد بوده، و هرگز نمی توانیم آنها را با نوشته های نظریه پردازانۀ او در یک سطح قرار دهیم. با این وجود، شکل نوشته فقدان فاصلۀ مارکس را با نظریات شرق شناسانه توجیه نمی کند.

3) به این ترتیب باید پیشداوری های شخصی مارکس و انگلس را از منطق روش آنها تفکیک کرد. نمی توانیم سهم علمی تأملات آنها را نفی کنیم صرفا به این بهانه که  پیش داوری هایی در آثارشان مشاهده می شود. به عبارت دیگر باید سهم نظریۀ مارکسیستی را از سهم شرق شناسی تفکیک کنیم.

4) باید نوشته های  مارکس در سالهای 1840 و 1850 و نوشته های بعد از گروندریسه و کاپیتال ( اولین چاپ 1867) و بویژه نوشته های آخرین دوران را در نظر بگیریم. ایجاز احمد در نقدی(2) که دربارۀ ادوارد سعید می نویسد یادآور می شود که چگونه مارکس تحت تأثیر «سیاحت نامۀ» برنیه (3) بوده است. این آن چیزی ست که مبین نگرش شرق شناسانۀ او ست، ولی در خصوص استعمار قضاوت اخلاقی نمی کند. به گفتۀ ایجاز احمد، مارکس تنها به  بررسی امکان انقلاب در هندوستان می پردازد. از دیدگاه مارکس، رهایی هند از قیومیت استعماری پیش شرط چنین انقلابی ست. یعنی اینکه هندی ها از میوه هایی که توسط بورژوازی بریتانیا به بار آورده اند استفاده خواهند کرد به شرط اینکه «طبقۀ حاکم جدید توسط پرولتاریا سرنگون شود و یا اینکه هندی ها خودشان به اندازۀ کافی توانایی داشته باشند که بساط سیطرۀ بریتانیا را برچینند» (22 ژوئیۀ 1953). بر این اساس آیندۀ بشریت بستگی به انقلاب در آسیا خواهد داشت، در اینجا برداشت مارکس در  بعد انقلاب پی در پی مطرح می گردد. پشتیبانی او از مقاومت هند و چین بین سالهای 1856 و 1859 با محکوم کردن قاطعانۀ جنگ تریاک در چین کاملا تأیید می شود. تحت تأثیر جنبش های دهقانی در روسیه، درک مارکس از روسیه به شکل کاملا معنی داری تحول پیدا می کند، یعنی منطقه ای که در اروپایی غربی واقع نشده و تا پیش از این نزد او از نظر اجتماعی عقیم و عقب افتاده تعبیر می شد. دربارۀ امکان انقلاب اجتماعی در روسیه، مارکس می نویسد : «این بار، انقلاب از شرق آغاز می شود، در شرقی که تصور می کردیم به ارتش ضد انقلاب تعلق دارد.» در اینجا مارکس به طرح مفهوم تازه ای پرداخته و گسترش تاریخی غیر خطی را مطرح می سازد. سباستین بودژن به انتقاد از الیویه لو کور گراند مزون (4) می پردازد زیرا او به برخی از بخشهایی که از جلد اوّل کاپیتال حذف شده بودند اشاره ای ندارد و از حمایت مارکس از نیروهای ضد برده داری درجنگ داخلی آمریکا و مبارزۀ رهایی بخش ملت ایرلند نیز حرفی نمی زند. با این وجود در دهۀ 1872 تا 1883 است که مارکس به شکل جدی به بررسی جوامع غیر اروپایی می پردازد. در این دوران سه جریان عمده را مشاهده می کنیم.

1) زمانی که در انتشار فرانسوی کاپیتال   1875-1872 تغییراتی به وجود می آورد. به این ترتیب جملۀ «پیشرفته ترین کشور صنعتی به دیگر کشورهای توسعه نیافته صرفا تصویر آینده شان را به آنها نشان می دهد.» به جملۀ دیگری تغییر می یابد که چنین است : « پیشرفته ترین کشور صنعتی صرفا راه را به آنهایی که آن را(یعنی پیشرفته ترین کشور را) در راه صنعتی شدن دنبال کنند تصویر آینده شان را نشان می دهد». در این صورت منطق «پیشرفت باوری» را نفی نمی کند، ولی در مفهوم آن اندکی تفاوت قائل می شود. از دیدگاه او «در نتیجه انگلستان تنها کشوری ست که این روند را تا حد کمال پیموده است...ولی تمام کشورهای اروپای غربی روند مشابهی را می پیمایند»، نکته ای که امکان مسیر تاریخی دیگری را باز می گشاید.

2) نامه ها  و نوشته های او دربارۀ روسیه.

_ نامه به میخائیلوسکی به تاریخ 1877 : او با «نظریۀ تاریخی-فلسفی که الزاما در رابطه با تمام ملت ها کاربرد پیدا می کند»، فاصله می گیرد.

_ نامه به ورا زاسولیچ(5) 1881 ، او چنین می نویسد : «غیر قابل اجتناب بودن چنین تحولی محدود است به کشورهای اروپای غربی» و دربارۀ شورای کشاورزی به عنوان «امکان باززایی اجتماعی روسیه» حرف می زند.

_ انتشار مانیفست سال 1882 به زبان روسی. مارکس این مسئله را مطرح می کند که چگونه شورای روستایی باید الزاما در منطق سرمایه داری منحل گردد تا به شیوۀ زندگی کمونیستی دست یابد. و پاسخ می گوید که « خصوصیت شورایی روستای وابسته به زمین می تواند به عنوان نقطۀ آغاز گسترش کمونیستی مورد استفاده قرار گیرد».

3) به ویژه دفترهای سال های 1879 تا 1882 .

در این دفترها سرخپوستان ایروکوآ(6) در آمریکای شمالی، آزتک ها، بومیان استرالیا، دهقانان هند شمالی، ایرلندی های عهد قدیم، اندونزی، الجزایر و غیره مورد بررسی قرار گرفته اند. او استفادۀ افراطی از مقولۀ اروپا محوری را به همان گونه مورد انتقاد قرار می دهد که نظریات اغراق آمیز دربارۀ فئودالیسم ولی روی مبارزات ضد استعماری تأکید می کند. از دیدگاه کوین آندرسن(7)، این دفترها گویای چرخش بزرگی در برداشتهای مارکس در مورد جوامع غیر غربی و ماقبل سرمایه داری ست، زیرا در این دفترها «او از نظریات مدرنیست در خصوص پیشرفت و تحول که در مانیفست کمونیست و به همین ترتیب در نوشته های دوران جوانی مشاهده می کنیم، فاصله می گیرد». در این دفترها مارکس روی خصوصیت مصنوعی و ارتجاعی استعمار بریتانیا تأکید می ورزد : «حذف مالکیت اشتراکی زمین یکی از اعمال بزهکارانه ای بود که بریتانیایی ها انجام دادند، و پیشرفتی برای مردم بومی بشمار نمی آمد، بلکه بر عکس آنان را به سیر قهقرایی کشاند.». از طرف دیگر، «روی این نکته تردیدی وجود ندارد که احداث راه آهن در این کشورها اضمحلال اجتماعی و سیاسی آنان را تسریع ساخته است»، این نظریه کاملا در تقابل با اولین نوشته های او دربارۀ نقش انگلستان به عنوان ابزار تاریخی قرار می گیرد که گویی در حال پایه ریزی بنیادهای تمدن غربی در هند است.

 

[1] Sebastian Budgen, « Notes critiques sur l’article d’Olivier Le Cour Grandmaison », in Contre-temps, op. cit., pp 185-189. Sauf indication contraire, les citations proviennent de cet article.

[2] Aijaz Ahmad, In Theory : Nations, Classes, Classes, Littératures, London, Verso, 1994.

[3] Marx écrivait à partir de Londres. Il se basait sur des rapports officiels et des ouvrages d’orientalistes (Voir à ce sujet Marx, Engels et la politique internationale, op. cit., pp. 221-223).

Olivier Le Cour Grandmaison[4]

Vera Zassoulitch[5]

Iroquois[6]

[7] Kevin Anderson, « Marx’s Late Writings on Non-Western and Pre-Capitalist Societies and Gender », à paraître dans la revue Rethinking Marxism.

 

نتیجه : استعمار زدایی فکری

می توانیم از خودمان بپرسیم که مارکس دربارۀ فتح امپریالیستی ایالات متحده و انگلستان در عرق سال 1991 چه تحلیلی می توانست ارائه دهد. خوشبختانه، استعمارزدایی از این مرحله عبور کرده است، و احزاب و گروه های سیاسی که خودشان را وارث مارکسیسم می دانستند، در طیف وسیع و متنوع خود، از استعمار زدایی دفاع کردند. ولی در رابطه با استعمار زدایی اولیه این کار با تأخیر انجام گرفت (به سال 1956 حزب کمونیست فرانسه، به عنوان مثال، تصمیم گیری دربارۀ ارتش استعماری در الجزایر را با رأی خود به مقامات ویژه موکول ساخت). بطور کلی، جریان های چپ فرانسوی از فتوحات استعماری دفاع می کردند، از مارکس ( در وهلۀ اوّل) تا لئون بلوم ( که استعمار را برای گسترش تمدن فرصت مناسبی می دانستند.)

علی رغم تفاوت هایی که مطرح کردیم حداقل این است که ، امروز، در خواندن مقالات مارکس دربارۀ استعمار، نمی توانیم از چنین پرسشهایی اجتناب کنیم (تا آنجایی که من می دانم، مارکس هرگز نوشته های دوران جوانی اش را دربارۀ استعمار مورد بازخوانی قرار نداد، و تنها شاهد تغییر سریع نظریات او هستیم، بی آنکه مستقیما به متن های این دوره – دربارۀ استعمار – اشاره کند و با دید انتقادی به آنها بپردازد). چنین امری معنی دار است که هر وقت مارکس و انگلس در پی نگارش مطلبی دربارۀ جهان خارج از اروپا بوده اند، با چشم بسته در قالب های فکری شرق شناسانه افتاده اند (من در اینجا از ذکر نوشته های انگلس صرفنظر می کنم که سعی می کند رکود شرقی را با شاخص آب و هوای صحرایی توضیح دهد...)

ولی پس از اظهار چنین نظریاتی، امروز چه نتیجه ای می توانیم از آن بگیریم؟ که مارکس و انگلس مردان عصر تاریخی خود بوده اند، همانطور که ارسطو به زمان خود تعلق داشت و نمی توانست با برده داری مخالف باشد.

با این وجود، می خواهم این پرسش را مطرح کنم که طرز تلقی منطقی از واقعیت فرا اروپایی که در چهار چوب نظریه نمی گنجد (نظریه ای که نباید زیر علامت سؤال برد) و تلاش می کند تا ترفندهایی برای حفظ اعتبار آن ایجاد کند؟

پرولتاریا در آسیا وجود ندارد. پس باید آنرا ایجاد کرد! مهم نیست به چه بهایی ولی با قبول  اتحاد عینی با سرمایه داری جهانی که چنین نقشی را به عهده دارد :

«انگلستان مأموریت مضاعفی در هند دارد : تخریب و سازندگی – از بین بردن جامعۀ سنتی آسیایی و ایجاد پایه های مادی جامعۀ غربی در آسیا» [1]

ولی اغراق آمیز خواهد بود اگر مارکس را از تبار استعمارگران بدانیم، به همان اندازه که او را مثل ژرار فیلوش [2] ضد استعماری قلمداد کنیم. برداشت او نمی توانست متناقض آمیز تر از این باشد. او با استعمارگران تنها یک نقطۀ مشترک دارد، و آن هم روی موضوع «از بین بردن جامعۀ قدیمی آسیایی» است که به خشونت های آن آگاهی دارد...و در عین حال آن را ضروری می داند.

چنین موضوعی در مقالات کارل مارکس و فردریش انگلس دربارۀ استعمار ما را مستقیما به قلب وقایع امروز هدایت می کند، نه در تحلیل جوامع فرا اروپایی، بلکه در رابطه با مسئلۀ و طرح انقلاب جهانی، که جنبش «التر موندیالیست» باید تعیین تکلیف کند. زیرا ما در مقابل وضعیت تاریخی قرار گرفته ایم. مارکسیسم (به عنوان جنبش و جریان فکری، تحولات فکری آخرین دوران مارکس به جز در محافل دانشگاهی، تا امروز انتشار گسترده ای نداشته است)، در گسترش جهانی خود به قوم محوری در طیف امپریالیسم فرهنگی آغشته بوده است. ...

گفتمان جریان طبیعت باوران که مارکس آنها را در سال 1853 به باد انتقاد می گیرد، توسط الترموندیالیستها که به حفظ محیط طبیعت دلبستگی خاصی دارند دوباره مطرح گردیده و چهار چوب پیشرفت های غرب، جهت جلوگیری از نابودی طبیعت، زیر علامت سؤال رفته است. بنابر این ما در مقابل عهد و پیمانی تاریخی قرار گرفته ایم یعنی جایگزینی تمدن هایی خارج از قوم محوری ( هر قومی که باشد) .

شرط موفقیت آن در امکان وجود آن است. اگر متفکرین معاصر برای درک جهان نتوانند از عادات فکری شرق شناسانه شان اجتناب کنند (یعنی از افکار شرق شناسانه  ای که هنوز تداوم یافته) به نتیجه نخواهند رسید. و ضرورت ایجاب می کند که تحلیل ها به اوضاع تاریخی کاملا متفاوت مقایسه شود و نتایج به مخاطبین جهانی واگذار گردد، از این جهت که تمام جهان بینی ها در چشم انداز طرحی مشترک شرکت کنند.

علاوه بر این می بایستی به استعمار زدایی افکار پرداخت. چنین ملاحظاتی در چهار چوب تحلیلی با توجه به سیطرۀ فرهنگی و بطور مشخص امپریالیسم فرهنگی در سطح جهانی قابل بررسی خواهد بود [5] و به همین ترتیب، به عنوان مثال، ایدئولوژی سازگار سازی در فرانسه. تخریب فرهنگی هنوز ادامه دارد. امروز گسترش امپریالیسم همچنان تداوم یافته و با بولدوزر هایش به ویران کردن فرهنگ ها اشتغال دارد. هر روستایی که از گرسنگی تلف می شود، هر خانواده ای که در امواج ویرانگر بحران اقتصادی در مسیر جهانی سازی سرمایه داری به آوارگی دچار می گردد، جملگی از ذخایر تمدن هایی هستند که باید از آنها حمایت شود.  و ابداعات جدید نیازمند کاوش همین تمدن هایی ست که در خطر نابودی قرار گرفته اند. زندگی، باید بر تمام ملاحظات دیگر تقدم داشته باشد. متأسفانه منطق مارکس بر اساس حمایت از زندگی نبوده است، ولی در چشم انداز رستاخیز مسیح که انسان را در نفس خود نفی کرده و بر همین اساس است که ضرورت تاریخی را مطرح می کند (6).

مارکس و انگلس از این جهت امروز مطرح هستند که به ما آن چیزی را نشان می دهند که نباید انجام داد. بعد امپریالیسم فرهنگی اساسا در حیطۀ تأملات آنها نبوده است. بنابر این ما در رابطه با نوشته های آنانی که داعیۀ مارکسیسم دارند اختلاف نظر داریم. یک مثال در اینجا نظریه من را تأیید می کند و آنهم مؤخره ای ست که ژرار فیلوش نوشته است .

ما خیلی سریع به محتوای نظریات مارکس و انگلس پرداختیم، با این وجود این طور به نظر می رسد که ژرار فیلوش خشونت نمادینی که در توجیه تخریب فرهنگی وجود دارد، ندیده گرفته است. پرسشی که ژرار فیلوش مطرح می کند این است که آیا انگلستان موجب پیشرفت هند شده است یا نه. چنین پرسشی هر فرد ضد استعماری را شگفت زده خواهد کرد (و یا در قبر به لرزه خواهد انداخت) که ما بخواهیم این گونه  ویران گریهای استعمار را توجیه کنیم. پاسخی که او دربارۀ پیشگویی مارکس در خصوص پیشرفت فنی مطرح می سازد، صراحتا مبنی بر تأیید نقش سازندۀ سرمایه داری در امر پیشرفت است. یعنی این که توحش را می خواهد به عنوان پیشرفت به ما بفروشد.

 

Abdellali Hajjat

[1] « Les Résultats éventuels de la domination britannique en Inde », in Du colonialisme…, op. cit., p 44.

[2] Ex-trotskiste français, rallié au parti « socialiste ».

[3] Voir Gilbert Rist, Le Développement, Histoire d’une croyance occidentale, Paris, Presses de Sciences Po, 1996 (rééd. 2001).

[4] Lire la prometteuse réflexion de Serge Latouche, « Pour une société de décroissance », Le Monde diplomatique, novembre 2003.

5) جهت گسترش این موضوع می توانیم به کتاب « فرهنگ و امپریالیسم» نوشتۀ ادوارد سعید مراجعه کنیم

l’indispensable Edward W. Saïd, Culture et impérialisme, Fayard-Le Monde diplomatique, Paris, 2002.

6) مترجم : من سعی کردم متن نویسنده را به همان شکلی هست ترجمه کنم. با این وجود باید بگویم که نگرش این نویسنده به موضوع « ضرورت تاریخ» کاملا یکی از پیش داوری های رایج در رابطه با نظریات مارکس و مارکسیسم است و خصوصا در طیف چپ سنتی ایران. زیرا بر اساس نظریات مارکسیستی و خصوصا بر اساس فیلسوفان مارکسیست مثل لوسین سو، خارج از مبارزات آزاد انسان برای آزادی و ایجاد جامعه بدون طبقه و الغای استثمار انسان از انسان، هیچ گونه ضرورتی – تاریخی – وجود ندارد. بنابراین ضرورت تاریخی مفهوم مارکسیستی نیست.

 

[6] Voir les travaux de Abdelmalek Sayad et de Saïd Bouamama.

[7] Frantz Fanon, Les Damnés de la Terre, La Découverte/Poche, Paris, 2002, p 103.

De : Abdellali Hajjat, lundi 15 mars 2004


+ نوشته شده در 2009/5/10ساعت توسط حمید محوی |

 

 

ژرار فیلوش

Gérare Filoch

اخبار روز دربارۀ خط دوراند

(استعمار در آسیا)

 

حال سعی کنیم این مقالات را از دیدگاه فردی بخوانیم که معاصر جنگی بوده که ایالات متحده در سال 2001 علیه افغانستان به راه انداخت. امروز در آغاز قرن بیست و یکم هنوز می توانیم تازگی واقعا استثنایی در تمام خطوط مقالات کارل مارکس و فردریش بیابیم.

 یکی از مقالات این مجموعه از  نوشته های ضد استعماری بقلم این دو نویسنده به بررسی فعالیت های کمپانی هند شرقی اختصاص دارد و تلاش بریتانیا برای تصرف هند را ترسیم می کند. و به همین گونه منازعات قدرت های حاضر در صحنه مثل روس، ایران، فرانسه و انگلیس، تا جنگ بریتانیا در سال 1842_ 1838 در افغانستان، جملگی تداعی کنندۀ وقایعی هستند که ما امروز در آغاز قرن بیست و یکم روی صفحۀ تلویزیون در سرتاسر جهان مشاهده می کنیم، و گویی همخوانی ها و قرابت هایی را بما نشان می دهد.

و جای تعجبی ندارد اگر ژنرال اتحاد جماهیر شوروی، تقریبا پس از صد و پنجاه سال، با خواندن مقالۀ انگلس در حالی که واحد های نظامی او بین سالهای 1989 و 1879 در گل و لای افغانستان فرو رفته بود، پس از واقعۀ 2001 روی Twin Towers در نیویورک، به مقامات آمریکایی توصیه می کند که تلاش نکنند...افغانستان را به اشغال خود درآورند و کابل را متصرف شوند.

در مقاله ای بتاریخ 10 اوت 1857 در دائرۀالمعارف جدید آمریکا (Nouvelle encyclopédie américaine) انگلس دربارۀ خصوصیات بنیادی افغانستان  تأکید می ورزد، کشوری که از منظر سیاسی در آسیای مرکزی حائز اهمیت فوق العاده ای است اگر چه به قبایل مختلفی تقسیم می شود و تنها فعالیت آنها کشاورزی و دامداری و جنگ است. افغانستان در مسیر راه ابریشم واقع شده و از دیرباز در قلب تمام تهاجمات و مهاجرتها بوده است : تاتار، یونان، ترک، مغول، عرب...

سرزمین شورشیان نافرمان، با افکاری که پیوسته تحت تأثیر عوامل خارجی بوده و نه زیر بیرق ملّتی واحد بلکه موزائیکی از اقوام گوناگون با زبان های مختلف و مذاهب گوناگون و جغرافیایی متباین(کوههای بلند و بیابان های وسیع).

«افغانستان اصطلاح کاملا شاعرانه برای قبایل و دولت های مختلف آن بنظر می رسد، گویی که واقعا کشوری واقعی به این نام هم وجود داشته است. دولت افغانستان وجود خارجی ندارد...» و این قضاوت مارکس دربارۀ افغانستان است. قبیلۀ پشتون در اکثریت است و 41 درصد جمعیت افغانستان را تشکیل می دهد. پشتونها از جمله قبایلی هستند که بیش از همه قربانی تهاجمات قدرتهای اشغالگر بوده اند. مارکس و انگلس منافع استعمارگران بریتانیایی را در دورانی که در تکاپوی تصرف افغانستان بودند ترسیم می کنند و نشان می دهند که تسلط بر چنین سرزمینی به جهت جلوگیری از تهاجمات احتمالی از سوی آسیای مرکزی و به همین ترتیب از سوی روسیه و خطری که در این مناطق احساس می کردند، برای آنها امری ضروری و اجتناب ناپذیر بوده است.

 

چگونه بریتانیا بر اوضاع مسلط شد و برتری خود را تثبیت کرد؟ مارکس می پرسد و خود او پاسخ می گوید که :«با آتش زدن به هیزم هند و مسلمان و با روی در روی قرار دادن قبایل و کاستها (Caste) علیه یک دیگر و در زمانی که «همه علیه یک دیگر می جنگیدند» سربازان و مردان تجارت بریتانیایی وارد صحنه شدند. بدون هیچ تردیدی بارزترین وجه نمادین چنین سیاست استعماری نفاق افکنانه ای را می توان در مرزبندی مصنوعی و خط مستقیمی بازیافت که هنوز افغانستان را از پاکستان جدا می سازد و در عین حال بین پشتون ها تقسیم بندی بی سابقه ای ایجاد می کند : خط «دوراند» (Durand) بنام افسر بریتانیایی مورتیمر دوراند( Mortimer Durand ) ثبت شد. به سال  1892 تعیین نوار مرزی  بین امپراتوری هند و قراول مرزیش یعنی افغانستان به مورتیمر دوراند واگذار شد. و هم او بود که پس از پیچ و واپیچ های بسیار به این طرح جامۀ عمل پوشاند. مسئلۀ پشتون از این تاریخ به عنوان مسئله ای تکراری به منشأ اصلی منازعات منطقه ای تبدیل شد، و به آخرین حصار مقاومت مقابل تهاجم آمریکا به القاعده در سال 2001 و یعنی به شبکۀ اسامه بن لادن انجامید.

 

در قرن نوزدهم در هند، بریتانیایی ها روی بزرگترین پارچه بافی و نخ ریسی جهان دست گذاشتند و سپس آنرا از بین بردند، و محصولات صنعتی خودشان را جایگزین آن ساختند. مارکس بهره برداری مستقیم از این کشور را افشا می کند و نشان می دهد که چگونه «این ثروت عظیم از راه زور و چپاول به انگلستان سرازیر می شود».

«مصائبی که انگلیسی ها به هندوستان تحمیل کردند به شکل بنیادی از تمام آنچه که این کشور در طول تاریخ بخود دیده بود قابل تفکیک است.»

«روستاها»، به عنوان اشکال دائمی زندگی اجتماعی خودکفا که قدمت تاریخی آنها به اعصار بسیار دور باز می گردد، کاملا از بین رفت، و چنین واقعه ای بیشتر تحت تأثیر ماشین بخار و تجارت آزاد بود تا مالیات بگیر ها و سربازان بریتانیایی : جهانی شدن جهان لیبرالیست ها از همینجا آغاز می شود. (1)

پیش از همه این گونه بنظر می رسد که صنایع بریتانیا در تهدید صادرات پارچه بافی هند قرار می گیرند و سپس اوضاع به شکل معکوس تغییر می کند. «مداخلات انگلیس، نخریس و پارچه باف را از بین برد، و با تخریب چنین جوامع کم جمعیت نیمه متمدن و نیمه بربر، و با تخریب بنیاد اقتصادی آنان،  موجب شد که بزرگ ترین و یگانه انقلاب عظیم اجتماعی که آسیا هرگز بخود ندیده بود، تحقق یابد.»(10 ژوئن 1853، مارکس)

« کمپانی هند شرقی به شکل مدرن» همانند وال استریت (Wall Street) عمل کرد. با بکار بستن اصول فئودال های محلی، و هر اندازه که مضحک و بربر بنظر رسد، انگلستان با ایجاد ارتش هند و با هزینۀ هند از عهدۀ هند برآمد و بر آن تسلط یافت.

 

ولی پرسش این است که آیا استعمار بریتانیا موجب پیشرفت هند شد؟ و این شامل بحث و جدلی ست که همواره تازگی خود را حفظ کرده  و به این علت که امروز نیز هنوز مدافعین کار نیک در رابطه با کشورهای استعمار زدۀ قدیمی به نقل قول از مارکس تکیه می کنند زیرا او از ایجاد راه آهن تمجید بعمل آورده است. چنین وجه نظریاتی به شکل بارزی با آنچه امروز می شنویم مطابقت پیدا می کند : « چندان دور نیست زمانی که با ترکیب راه آهن و کشتی با موتور بخار فاصلۀ بین هند و انگلستان به هشت روز برسد و به این ترتیب سرانجام این سرزمین افسانه ای به جهان غرب متصل گردد.» هواپیما و کامپیوتر در عصر حاضر در سال 2001 این فاصله را باز هم بیش از پیش کاهش داده است و به چند ساعت و چند لحظه تقلیل بخشیده اند، ولی با اینهمه « موجب رهایی توده های مردم نخواهد شد و شرایط زیست آنان را متحول نخواهد ساخت، زیرا چنین ضروریاتی به رشد نیروهای مولد و به تصرف آن توسط مردم بستگی دارد.»(22 ژوئیه 1853 ، مارکس)

 

پس از صد و پنجاه سال هنوز به شکل هذیان آمیزی بین گذشته و حال رفت و آمد می کنیم : « نتایج اسفناک صنایع انگلیسی در رابطه با هند، کشوری به وسعت اروپا و مساحتی بیش از سه میلیون کیلومتر مربع، ملموس و دهشتناک است.»

در قرائت متن مشاهده می کنیم که مارکس تراکم ثروت را به عنوان «عنصری حیاتی و بنیادی برای بقای نظام کاپیتالیست و به عنوان قدرتی مستقل» بازشناسی کرده و آنرا افشا می کند.

 «نفوذ مخرب چنین تمرکزی در بازارهای جهان مبین قوانین اندام واری ست که جزء لاینفک اقتصاد سیاسی بوده و هم اکنون در گسترده ترین سطوح و در تمام شهرهای متمدن جاری و ساری ست.»

گویی که ما در حال خواندن متن فراخوان تظاهر کنندگان علیه سازمان جهانی تجارت در سیاتل Seattle  بسال 1999  هستیم یا در میلو Millau بسال 2000 یا ژن Gêne یا دوها Doha بسال 2001.

مطمئنا کاپیتالیسم هنوز نقش متحول کننده و سازنده ای را ایفا می کند : « صنایع و بازرگانی بورژوایی شرایط مادّی دنیای جدید را به همان نحوی تحقق می بخشد که تحولات زمین شناسانه موجب دگرگونی در سطح زمین می شوند.»(22 ژوئیه 1853، مارکس)

با این وجود ضروری ست تا انقلابی بزرگ و اجتماعی فرآورده ها و پیشرفت های حاصله را تحت نظارت و تسلط خود گیرد...که بین پیشرفت های فنی و شیوۀ تولید هماهنگی وجود داشته باشد...

 

حتی در زمینۀ نظامی، منتقل ساختن شیوه های ارتش بریتانیا موفقیت آمیز نبوده است :

 «ساخت و ساز نظام اروپایی به بربریت آسیایی پیوند خورده بود»، ولی براساس تحلیل مارکس، ارتش منظمی که بر اساس روش اروپایی در ایران ایجاد شده بود به شکل مفتضحانه ای با شکست مواجه شد و ارتش ایران با ده هزار سرباز تنها در یک حمله توسط نازل ترین سواره نظام کمپانی هند شرقی که شامل ششصد سوار منظم و پنجاه سوار نامنظم بود، کاملا تارومار گردید، در حالیکه مقاومت مردمی در افغانستان و چین بخوبی از عهده برآمدند. یگانه مقاومت های مؤثر از جانب مردم بوده است : در صورتی که توده های مردم به جنگ آری بگویند، «روش هایی که توسط مردم بپا خاسته بکار بسته می شود با شاخصها و اصول متداول در  جنگ های منظم  قابل محاسبه نیست و نه با هیچ معیار دیگری بجز درجۀ تمدن مردم بپا خاسته». مارکس از گروگان گرفتن مسافرین هواپیما با تیغ مقوا بری یا ارسال سیاه زخم با پست حرف نمی زند، ولی از چینی هایی حرف می زند که نان را به ارسنیک آغشته می کردند و در هنگ کنگ بخورد استعمار نشینان اروپایی می دادند و یا این که با مخفی کردن سلاح هایشان وارد کشتی های تجارتی می شدند و به کشتار سرنشینان آن مبادرت می ورزند و بجای تسلیم شدن ترجیح می دادند در آتش بسوزند و یا اینکه با کشتی غرق شوند.

«چه کاری علیه مردمی که به چنین روش هایی در جنگ مبادرت می ورزند از عهدۀ ارتش ساخته است؟ و یا تا کجا می تواند در خاک دشمن پیش روی کند و چگونه در آنجا باقی بماند؟»

مارکس چنین پرسشی را زمانی مطرح می کند که در سال 1842 ارتش بریتانیا در افغانستان کاملا با شکست مواجه شده بود و خیلی پیش از آنکه ارتش روس بنوبت خود در سال 1989 با چنین واقعیتی مواجه شود ...«فروشندگان تمدن که به روی شهرهای بی دفاع گلوله های آتشین پرتاب می کنند و تجاوز را با قتل صرف می کنند، چنین فروشندگانی می توانند این روش ها را پست و بربر و شقاوت بار بدانند. ولی برای چینی ها چه اهمیتی دارد  بجز این که در اجرای طرحشان موفق شوند؟»

برای چینی ها و افغان ها در آن دوران به هیچ عنوان امکانپذیر نبود که با ابزار جنگی عادی مقابل ابزارهای جنگی و تخریبی اروپایی مقاومت کنند، و کارل مارکس به شکل پیامبرانه ای روی این نکته تأکید می کند. و انگلس در آخرین متنی که این مجموعه را به پایان می برد واقعۀ اضمحلال 12000 سرباز بریتانیایی و 40000 همراه آنان را در کابل، قندهار و جلال آباد به تفصیل بقلم می آورد. و در زمانی که بریتانیایی ها تصور می کردند که به فتح سرزمین افغان نائل آمده اند و تصور می کردند که نیروهای افغان را واپس زده اند، با چنین تصوراتی بود که ارتش انگلیس- و – هند با نیروهای متحد تمام قبائل افغان مواجه شدند. تمام رژیمانها، تمام پادگانها و تمام سربازان امپراتوری در آن عصر شکست خورده و کشته شدند تا جایی که تسلیم تمام عیار آنان امری مسلّم شد: بریتانیایی ها البته در یک جنگ دیگر بسال 1898 قبائل افغان را شکست دادند...

در قرن بیست و یکم منافع آمریکا جایگزین منافع انگلیس و روس می شود، و هدف استراتژیک آن نیز کنترل عبور لوله های نفت و گاز در آسیای مرکزی است. آمریکا بخاطر ماجرای تلخ  World Trade Center فرصت طلایی خود را بچنگ آورد و به بهانۀ دفاع از خود و سرکوب شبکۀ بن لادن به افغانستان حمله کرد « به محض این که کمپانی روی هر یک از دولت های حاکم و مستقل و یا هر منطقه ای که واجد منافع سیاسی و تجاری و طلا و ثروت است، نگاه طمعکارانه ای می اندازد، قربانی فورا به نقض واقعی و یا خیالی این و یا آن قرار داد متهم می شود. قربانی متهم می شود که عهدنامه و یا قرار دادی را زیر پا گذاشته و یا مرتکب اهانتی ابهام انگیز شده است. و دیری نمی پاید که جنگ علیه او اعلان می شود.اخبار دائمی در باب محور شرارت و به این ترتیب است که افسانۀ گرگ و گوسفند، تاریخ ملّی انگلستان را بخون آغشته می سازد...»

 

موضوع جنگی ست صلیبی برای حاکمفرمایی بر مرکز جهان در نقطۀ تقاطع روسیه، چین، هند و خلیج فارس. و چون همیشه مقابل سرزمینی انباشته از قبائل جنگجو و دهقان، و در سزمینی که استعمار، بر خلاف هند، حتی راه آهن نیز ایجاد نکرده است. و علاوه براین باید گفت که در افغانستان حتی جاده ها نیز بسیار نادر هستند و تنها یک سوّم از جاده هایی که وجود دارد آسفالتی هستند و از کابل تا جلال آباد (175 کیلومتر) هنوز شش ساعت بطول می انجامد. راههای آبی قابل کشتیرانی نیستند و اوّلین بندر در فاصلۀ 1300 کیلومتری واقع شده است. نود درصد افغانها بیسواد هستند و امید به زندگی از سی و نه سال تجاوز نمی کند، شصت درصد مردم به بیماری سل مبتلا هستند، یک کودک روی پنج پیش از سن پنج سالگی می میرد، هشتاد و پنج درصد افغانها با ابزارهای بدوی روی زمین کار می کنند، قحطی و خشکسالی دائمی ست و از نظر درجۀ پیشرفت در مقام 169 روی 174 در جهان است. ولی ایجاد لوله های نفت و گاز و صنایع وابسته به آن آیندۀ درخشانی را برای مردم این منطقه نوید می دهد. بنابراین شانس بسیار زیادی وجود دارد که در اوّلین دهه های قرن بیست و یکم این منطقه (افغانستان و ترکمنستان و ازبکستان و تاجیکستان و قزاقستان) پس از ناپدید شدن بن لادن تا مدتها موضوع منازعات و طمعکاری های گوناگون باشد.

 

در پایان این نوشته و بعنوان نتیجه در چنین چشم اندازی، جملۀ شگفت انگیز و پرسش برانگیز مارکس را یاد آور می شویم : « باید دانست که آیا بشریت می تواند بدون انقلابی بنیادی در موقعیت اجتماعی آسیاّ بخود تحقق ببخشد.»

 

ژرار فیلوش

Gérar Filoche 

+ نوشته شده در 2009/5/10ساعت توسط حمید محوی |

 

نقد معاصر

گفتگو دربارۀ مارکس و استعمار

ژرار فیلوش(1) در سال 2002 مؤخرۀ ای دربارۀ سلسله  مقالات مارکس و انگلس دربارۀ استعمار نوشت که در انتشارات فرانسوی(2)به چاپ رسید( این مجموعه گزینشی بود از «مقالات دربارۀ استعمار» انتشارات پروگرس، چاپ مسکو 1977). منقد دیگری، عبدالعلی حاجات (3)در سایت «بلاسیااو» (4) به تاریخ دوشنبه 15 مارس 2004 تحلیل ژرار فیلوش را به باد انتقاد می گیرد و سپس در نوامبر 2007 ونسان پرزومه(5) این بحث را به شکل پاسخی به عبدالعلی حاجات ادامه می دهد.

این سه مقاله را در زیر خواهید یافت. روشن است که با ارائۀ این مقالات، هدف ما منعکس ساختن بخشی از گفتگوهای معاصر دربارۀ مقالات مارکس و انگلس پیرامون مسئلۀ استعمار است.

توضیحات

Gérard Filoche1-

2-

Marx et Engels.Colonialisme en Asie(Inde,Perse,Afghanistan).Ed Mille et une nuits.2002

Abdellali Hajjat3-

Bellaciao4-

Vincent Présumey5- 

 

+ نوشته شده در 2008/8/30ساعت توسط حمید محوی

 

 

 

40 

نامۀ فردریش انگلس به کارل کائوتسکی

به اشتوتگارت

لندن، 23 سپتامبر 1894

 

جنگ بین چین و ژاپن(1) یعنی پایان چین قدیمی، انقلابی تمام عیار، هر چند تدریجی، در بنیادهای اقتصادی تا متارکه با پیوندهای قدیمی بین کشاورزی و صنایع روستایی توسط صنایع بزرگ، راه آهن، و غیره. این جنگ در عین حال نتایجی نظیر مهاجرت گستردۀ کارگران چینی به سوی اروپا را در بر خواهد داشت، و برای ما شکست و تشدید تضادها را تا مرحلۀ بحرانی آن تسریع خواهد کرد. و این است طنز فوق العادۀ تاریخ : برای تولید سرمایه داری تنها فتح چین باقی مانده است، ولی سرانجام با تحقق چنین هدفی، ادامۀ حیاتش را در موطن اصلی خود ناممکن خواهد ساخت...

 

توضیحات

1- جنگ چین و نیپون در 25 ژوئیه 1894 با حملۀ برق آسای واحدهای ژاپنی آغاز شد( جنگ در اوّل ماه اوت اعلام شد). نظامیان ژاپنی از حمایت دیپلماتیک انگلستان و ایالات متحده برخوردار بودند که به سهم خود می خواستند از ژاپن علیه رقبایشان در شرق دور استفاده کنند. 17 آوریل 1895، چین پس از تحمل چندین شکست در نیروهای زمینی و دریایی، معاهدۀ شیمونوسکی را پذیرفت که جزایر پسکادور و تایوان را به ژاپن واگذار کرد و تحت الحمایگی کره توسط نیپون را پذیرفت.چین می بایستی غرامت سنگینی بپردازد و برخی از بنادرش را به روی ژاپنی ها می گشود. روسیه، فرانسه و آلمان به نفع چین مداخله کردند و ژاپن مجبور شد که از جمله جزیرۀ لهآ-تونگ را به امپراتوری آسمانی بازگرداند. جنگ سر آغازی بود برای رقابت تنگاتنگ قدرت های امپریالیستی برای بهره برداری و تقسیم مستعمراتشان در چین، و در عین محرکی شد برای مبارزه با اشغالگران خارجی و رژیم فئودال مطلق گرا، که یکی از دلایل عقب ماندگی و ضعف نیروی نظامی بود.

 

 

+ نوشته شده در 2008/8/29ساعت توسط حمید محوی

 

 

39

نامۀ فردریش انگلس به کارل مارکس

19 ژانویه 1870

 

...در یکی از کتابخانه های اینجا، سرانجام یک نسخه از پرندرگست (1) پیدا کردم، و امیدوارم آنرا داشته باشم. قوانین قدیمی ایرلند نیز باید منتشر شوند، خوب یا بد، مجبور خواهم بود که به دقت روی آنها کار کنم. هر اندازه به مطالعات تعمیق می بخشم، برایم روشن تر می شود که تهاجم انگلیسی به طور کلی مانع تحول ایرلند شده است و آن را چندین قرن به عقب بازگردانده است. چنین واقعه ای از قرن دوازدهم شروع شد (2)، ولی نباید فراموش کرد که سیصد سال  اشغال و چپاول توسط دانمارکی ها به شکل محسوسی این کشور را از پا انداخته بود(3). ولی صد سال پیش از آن متوقف شده بود...

 

توضیحات

1-

John P. Prendergast : « The Cromwellian Settlement of Irland », London 1865

2- در سال 1169 و 1170 بارون های انگلیسی – نرماند به بهانۀ اینکه تاج لینستر را به شاه درموت بازگردانند که از انگلیسی ها درخواست کمک کرده بود. در 1171، ارتش انگلستان در جزیره پیاده می شود. هانری دوّم، پادشاه انگلستان اشراف محلی را مجبور ساخت که او را « سنیور» (سرور) کشور بخوانند. به این ترتیب فتح تدریجی ایرلند آغاز شد که نخستین مستعمرۀ انگلیس بحساب می اید.

3- نویسنده اشغال گری های دزدان دریایی نرماند ( به انگلستان و به همین ترتیب به ایرلند را در نظر دارد، آنها را دانمارکی می نامیدند). در 1014، در کلونتارف شکست خوردند، حادثه ای که به مبارزۀ ایرلندی ها علیه اشغال گران یاری رساند.

 

+ نوشته شده در 2008/8/29ساعت توسط حمید محوی

 

 

38

نامۀ فردریش انگلس به فردریش آدلف سورژ

در هوبوکن

لندن، 10 نوامبر 1894

 

...جنگ در چین ضربۀ مهلکی به چین قدیمی وارد ساخت. انزوا دیگر ممکن نیست، ورود راه آهن، ماشین بخار، الکتریسته، صنایع بزرگ، حداقل برای دفاع نظامی، به ضرورتی اجتناب ناپذیر تبدیل شده است.  ولی در عین حال نظام قدیمی و اقتصاد مختصر دهقانی یعنی خانواده ای که ابزار کار خود را می ساخت از هم فرو می پاشد، و از همین رو تمام نظام اجتماعی عهد قدیم که تراکم گستردۀ نسبی جمعیت را امکان پذیر می ساخت، بر چیده می شود. میلیون ها نفر تهی دست مجبور به مهاجرت خواهند شد. خیل جمعیت راه اروپا را در پیش گرفته و در آنجا تجمع خواهد کرد. ولی رقابت چین به محض این که به سطح انبوه برسد، موقعیت به سرعت در کشور شما و در کشور ما رو به وخامت خواهد رفت. و به این ترتیب است که فتح چین توسط سرمایه داری به سقوط سرمایه داری در اروپا و در آمریکا خواهد انجامید...

+ نوشته شده در 2008/8/29ساعت توسط حمید محوی

 

 

جان بول. پوستر برای سرباز گیری

37

نامۀ کارل مارکس به فردریش انگلس

10 دسامبر 1869

 

...اینک ببینیم  سه شنبۀ آینده، صرف نظر از هر گفتمانی نظیر «انترناسیونال» و « بشر دوستانه » چگونه به مسائل عدالت در ایرلند خواهم پرداخت _  زیرا در هر صورت چنین مسائلی در شورای انترناسیونال مطرح خواهد شد _  منافع خدشه ناپذیر طبقۀ کارگر انگلیس ایجاب می کند که تمام روابط فعلی اش را با ایرلند قطع کند. من به این موضوع عمیقا معتقد هستم و نمی توانم تمام دلایلم را برای کارگران انگلیسی توضیح دهم. من مدتها فکر می کردم که این جهش و حرکت کارگری انگلیس است که سرنگونی رژیم ایرلند را میسر خواهد ساخت، و همیشه از این فکر در نیویورک دیلی تریبون دفاع کردم. ولی پژوهش جدی تری موجب شد که عکس این نظریه به من ثابت شود. طبقۀ کارگر انگلیس پیش از حل مسئلۀ ایرلند دست به هیچ کاری نخواهد زد. در خود ایرلند است که اهرم باید بکار بسته شود. به همین علت است که مسئلۀ ایرلند به این اندازه بطور کلی برای جنبش اجتماعی حائز اهمیت است.

من تا حدود زیادی منتخبی از نوشته های دیویس(1) را خواندم. ولی خود کتاب را در موزه دیدم و تنها آنرا ورق زدم. لطف بزرگی در حق من خواهی کرد اگر مطالبی را که به اموال عمومی مربوط می شود، برای من، ذکر کنی. و «گفتمان های کورن»(2) را فراموش نکن، توسط دیویس منتشر شده است،

(London : James Duffy 22, Paternoster Row)

وقتی در لندن بودی می خواستم آنها را در اختیارت بگذارم. حالا این کتاب بین اعضای شورای مرکزی دست به دست می گردد (3)، و خدا می داند که کی به دستم بازخواهد گشت. برای دوران 1799 تا 1800 (اتحاد)،  اهمیت فو ق العاده ای دارد، نه تنها به دلیل گفتمان های کورن [(بطور مشخص گفتمان های قضایی اش، از دیدگاه من کورن تنها وکیل ( وکیل مردم) برجستۀ قرن هجدهم و  دارای سخاوتمند ترین خصوصیات است، در حالی که گراتان (4) یک حقه باز پارلمانی ست)] بلکه از این جهت که در آنجا تمام منابع مربوط به « اتحادیۀ ایرلندی ها»(5) را پیدا خواهی کرد. این دوره هم از نظر علمی  و هم از نظر دراماتیک بودن آن اهمیت بسیار زیادی دارد. در وهلۀ نخست، دنائت انگلیسی ها در سال 1589-1588 دوباره در سال 1789-1788 تکرار می شود ( شاید با ابعاد گسترده تر). در ثانی، در خود جنبش ایرلندی بروشنی شاهد یک جریان طبقاتی هستیم. ثالثا با سیاست شرم آور پیت روبرو می شویم. رابعا_ آنچه آقایان انگلیسی را آزرده خاطر می سازد _ به این دلیل که ایرلند با شکست  مواجه شده، زیرا در نهایت، از دیدگاه انقلابی، ایرلندی ها برای بلوای انگلیسی که همچنان به پادشاه و کلیسا وفادار بودند خیلی جدی تر و جلوتر به نظر می رسیدند. و از طرف دیگر به این علت که عکس العمل در انگلستان ( مثل زمان کرامول) ریشه در انقیاد ایرلند داشت. حداقل یک فصل باید به این دوره اختصاص پیدا کند. جان بول(6)باید محکوم شود!...

 

توضیحات

J.Davies : « Historical Tracts » édité à Dublin en 1787.1-

Discours de Curran2-

Conseil Général de la 1er internationale3-

شورای مرکزی اولین انترناسیونال

Grattan4-

5- «اتحادیه ایرلندی ها»، سازمان سرّی انقلابیون ایرلندی ست، که تحت تأثیر انقلاب کبیر فرانسه ایجاد شد. اتحادیۀ ایرالندی ها، که رهبریت آن را جمهوری خواهان بورژوا به عهده داشتند (ولف تون)

(Wolf Tone)

در پی ایجاد جمهوری مستقل ایرلند بودند. این گروه محرک شورش سال 1798 بودند.

John Bull6-

جان بول John Bull

جان بول نام  پرسوناژی ست که انگلستان را بازنمایی می کند و ماهیت نمادینه دارد. جان بول در عین حال معرف سنخیت فرد انگلیسی ست که به شکل

Djonn Boule

نیز تلفظ می شود و به معنی «جان گاونر» است.

John Arbuthnot

این پرسوناژ را جان آربوتنوت در سال 1712 آفرید و طراحان آن را در جراید و نشریات و کتاب های مصور بکاربردند. جان بول با عمو سام هم گون است .

+ نوشته شده در 2008/8/29ساعت توسط حمید محوی

  

 دست نوشته های کارل مارکس

36

نامۀ کارل مارکس به فردریش انگلس

8 اکتبر1858

 

...نمی توانیم چنین موضوعی را نفی کنیم، جامعۀ بورژوایی برای دومّین بار قرن شانزدهم را تجربه می کند. ولی امیدواریم که این بار قرن شانزدهم جدید ناقوس های مرگ این جامعه را به صدا در آورد، همانطور که در تولدش این ناقوس ها به صدا درآمدند. مأموریت واقعی جامعۀ بورژوا ایجاد بازار جهانی ست، حداقل در خطوط برجستۀ آن و به همین ترتیب تولید مشروط به بازار جهانی. از آنجایی که جهان گرد است، این طور به نظر می رسد که با استعمار کالیفرنیا و استرالیا و بازگشایی ژاپن و چین این مأموریت به پایان رسیده است. برای ما، مسئله ای که باقی می ماند چنین است : روی قارۀ ما انقلاب قریب الوقوع است و به سرعت شکل سوسیالیستی به خود خواهد گرفت، ولی آیا الزاما به این گوشۀ کوچک از جهان محدود خواهد شد، و آیا بخش گسترده تری از جهان تحت تأثیر گسترش جامعۀ بورژوایی نیست؟

در خصوص چین، بررسی دقیق مراودات بازرگانی از سال 1836 نشان می دهد که :

1) گسترش صادرات انگلیسی و آمریکایی از سال 1844 تا 1846 ، در سال 1847 نشان داد که حرف پوشالی بیش نبوده است، و علاوه بر این در ده سال بعدی نیز میزان صادرات در حال رکود بوده، در صورتی که صادرات چین به انگلستان و آمریکا به شکل فوق العاده ای افزایش داشته است.

2) بازگشایی پنج بندر و تصرف هنگ-کنگ نتیجۀ دیگری بجز منتقل کردن امور بازرگانی از کانتون به شانگهای در بر نداشته است. بازارهای دیگر بحساب نمی آیند. این طور به نظر می رسد که علت اصلی چنین شکستی فروش تریاک است که هر گونه افزایش صادرات به چین را تحت تأثیر قرار داده و مشروط بدان می سازد. یکی از دلایل دیگر، ساخت و ساز اقتصاد داخلی کشور است. کشاورزی چین سنتی و به شکل سلولی ست و غیره. یعنی مسائلی که اصلاحاتشان مدت ها مدید به طول خواهد انجامید. معاهدۀ کنونی انگلستان با چین(1)، که من در مورد آن به پارلمرستون مضنون هستم، او آن را با توافق کابینۀ پترزبورگ تهیه کرده، یعنی همان اوراقی که  پیش از حرکتش به لرد الجین تحویل داده ، از اوّل تا آخر دروغ است.

 

توضیحات

1- معاهدۀ تین-تسین

 

 


 

+ نوشته شده در 2008/8/29ساعت توسط حمید محوی

مجسمۀ مارکس و انگلس و دختر توریست

  

35 

نامۀ کارل مارکس به فردریش انگلس

14 ژوئن 1853 

...مقالۀ تو دربارۀ سوئیس طبیعتا ضربۀ مستقیمی علیه سرمقاله «تریبون» بود (علیه مرکزیت، و غیره) ...من طی اولین مقاله در خصوص مسائل هند به این جنگ پنهانی را پی گیری کردم که در آن تخریب صنایع بومی توسط انگلستان به عنوان انقلاب معرفی شده است. برای آنها طاقت فرساست. از طرف دیگر دستگاه اداری انگلیس در هند واقعا نفرت انگیز است.

این همان موضوعی ست که گویای خصلت راکد این بخش از آسیا ست، علی رغم تمام هیا هوهایی که در سطح جهان سیاست شنیده می شود، این دو موقعیت هستند که یک دیگر را تقویت می کنند : 1. امور عام المنفعه در حیطۀ دولت مرکزی ست، 2. در کنار دولت، تمام امپراتوری بجز چند شهر بزرگ، از روستاهایی تشکیل شده که ساخت و ساز خاصی دارند و هر یک به شکل جهانی بسته به روی خود می باشد.

«از نقطه نظر جغرافیایی، روستا شامل سطحی معادل چند هزار «آکر» (2) زمین قابل کشت و بایر است. از دیدگاه سیاسی، به اتحادیه و شهرداری شباهت دارد. در واقع هر روستا همواره به شکل اتحادیه یا جمهوری جدا از دیگر روستاها بنظر می رسد. کارگزاران عبارتند از : 1. نمایندۀ دهکده (3)، به عنوان رئیس عموما به امور ساکنین دهکده رسیدگی می کند، منازعات بین آنها را برطرف می سازد، پلیس دهکده را هدایت می کند و در عین حال جمع آوری مالیات ها نیز به عهدۀ او ست.

2. گورنوم (4)، شنبوآگ(5) یا پوتواری(6) مأمور حسابداری ست. 3. تالیاری(7) یا ستولوار (8) و 4.توتی (9) نگهبانان دهکده هستند و محصولات را درو می کنند.

5. نیرگانتی (10) آب ضروری را از طریق مجاری و مخازن به مناطق مختلف هدایت می کند.

6. ایوشی (11) یا ستاره شناس موعد بزرپاشی و برداشت محصول و به همین چنین روزها و ساعات مناسب برای امور کشاورزی را اعلام می کند.

7. آهنگر و 8. نجار ابزار آلات ابتدایی کشاورزی و خانه های بسیار ابتدایی روستائیان را می سازند. 9. سفالگر تمام وسایل خانگی روستائیان را می سازد.  10. رختشوی لباسها را تمیز می کند، اگر چه تعداد لباسها چندان زیاد نیست...11. سلمانی. 12. زرگر که در عین حال شاعر و آموزگار مدرسۀ روستا نیز هست. سپس براهمایی که به مراسم و امور مذهبی رسیدگی می کند. تحت چنین شکل ساده ای از  ادارۀ شهرداری ساکنین این روستاها از دوران های بسیار قدیمی زندگی کرده اند، و اگر چه روستاها گاهی دچار ویرانی و جنگ و گرسنگی و بیماری شده اند ولی با همان نام و همان محدوده های پیشین و همان منافع و حتی همان خانواده ها در طول قرن ها تداوم یافته اند . اهالی روستاها تا جایی که به خود آنها مربوط نشود کاری به ویرانی و یا تجزیۀ امپراتوری ندارند، این که چه کسی بر آنها حکومت می کند برایشان اهمیتی ندارد، و تغییری در وضعیت اقتصادی آنها ایجاد نمی کند.»

 

مقام رئیس غالبا از طریق ارث منتقل می شود. در برخی از این اتحادیه های روستایی کار روی زمین  زراعی مشترکا انجام می گیرد ولی غالبا کشاورزان مزرعۀ خودشان را شخصا اداره می کنند. در بطن چنین اتحادیه هایی برده داری و تمایز کاستی (12) وجود دارد. زمین های بایر به عنوان چراگاه عمومی مورد استفاده قرار می گیرد. زنان و دختران به پارچه بافی و نخ ریسی می پردازند. چنین جمهوری های شاعرانه ای در مناطق شمال غربی هند که اخیرا تحت سلطۀ انگلیسی ها درآمده(13)، همواره از حد و حدود مرز روستاهایشان عاشقانه دفاع کرده اند و عملا هیچ تحولی به خود ندیده اند. تصور نمی کنم پایه و اساسی مهمتر از این برای رکود و استبداد شرقی بتوانیم پیدا کنیم. و علی رغم تمام تلاشهای انگلیسی ها برای ایرلندی کردن کشور(14)، تخریب اشکال ابتدایی هم گون شرط خدشه ناپذیر اروپایی سازی هند بود. مأمور مالیات به تنهایی از عهدۀ چنین کاری بر نمی آمد و می بایستی که صنایع سنتی و بومی را نابود می کردند و در وضعیت خودکفایی روستاها نیز تحول ایجاد می کردند.

در جزیرۀ بالی (15) واقع در بخش شرقی جاوا (16) تمام اصالت خود را حفظ کرده است. در کنار مذهب هندی، سازمانی که در بالا به تشریح کردیم و یادمان های آن، به همین گونه آنهایی که مربوط به تأثیرات هند می شود در تمام جزیرۀ جاوا یافت می شود.  در مورد موضوع مالکیت در هند، نویسندگان انگلیسی به دو دسته تقسیم می شوند. در مناطق کوهستانی دور افتادۀ جنوب کریشنا (17) اینطور به نظر می رسد که مالکیت ارضی وجود داشته است. در جاوا، بر عکس، آنطور که استامفورد رافلس والی پیشین انگلیسی در جاوا مشاهده کرده است، فرمانروا مالک مطلق تمام زمین های قابل بهره برداری ست. در هر صورت در تمام آسیا، در آغاز مسلمانان  نیز مالکیت ارضی را نفی کرده اند.

 

توضیحات

  1- مقاله تحت عنوان « سلطۀ بریتانیا در هند»

Acres2- واحد اندازه گیری زمین کشاورزی آنگلوساکسون معادل 4046.86 متر مربع است. 40.47 هکتار

Potail, Coud, Mundi- 3-  اسامی مختلف برای نماینده یا رئیس دهکده

Gurnum -4

Shanboag -5

Putwaree -6

Taliary -7

Sthulwar -8

Totie -9

Neerguntee-10

Ioshee-11

Caste-12

13- مارکس به ضمیمه کردن سند و پنجاب توسط انگلیسی ها اشاره دارد.

14- در این جا اشارۀ مارکس به روش هایی ست که برای استعمار هند و ایرلند به کاربرده و زندگی اجتماعی و اقتصادی این دو کشور را مختل ساختند و  سرانجام دهقانان و سرمایه گذاران را به ورشکستگی کشاندند.

Bali-15

Java-16

Krichna -17

 

+ نوشته شده در 2008/8/29ساعت توسط حمید محوی |